<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="FeedCreator 1.7.3" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title>مقالات</title>
		<description><![CDATA[سيستم مديريت محتواي رويال]]></description>
		<link>http://www.women-mz.ir/</link>
		<lastBuildDate>Wed, 08 Feb 2012 00:42:31 +0000</lastBuildDate>
        <generator>FeedCreator 1.7.3</generator>
		<image>
			<url>http://www.women-mz.ir/images/M_images/joomla_rss.png</url>
			<title>مقالات</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/</link>
			<description>سيستم مديريت محتواي رويال</description>
		</image>
		<item>
			<title>زماني براي با هم بودن</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/605-1389-08-04-05-48-13</link>
			<guid>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/605-1389-08-04-05-48-13</guid>
			<description><![CDATA[<p style="text-align: right;">
	<strong>زماني براي با هم بودن<br />
	</strong></p>]]></description>
		<dc:creator>تقوي</dc:creator>
			<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 05:47:38 +0000</pubDate>
		</item>
		<item>
			<title>وكالت در طلاق , شيوه اي براي تعديل حق انحلال يك جانبه ...</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/127-وكالت%20در%20طلاق%20,%20شيوه%20اي%20براي%20تعديل%20حق%20انحلال%20يك%20جانبه%20عقد%20نكاح</link>
			<guid>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/127-وكالت%20در%20طلاق%20,%20شيوه%20اي%20براي%20تعديل%20حق%20انحلال%20يك%20جانبه%20عقد%20نكاح</guid>
			<description><![CDATA[&nbsp;<!--StartFragment --> <FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><FONT face=Tahoma color=#000000 size=2>دكتر عبد الرسول دياني <BR>(استاديار دانشگاه) <BR><BR>همانطور كه در فقه اسلام آمده و قانون مدنيز از اين نظريه تبعيت نموده است طلاق اساساً به دست مرد است يعني با اينكه نكاح يك عقد است اما براي گسيختن اين نهاد يك اراده كفايت مي كند و آ، اراده مرد مي باشد. اين مطلب در ماده 1133 قانون مدني آمده است كه مستند آن حديث نبوي معروف الطلاق بيد من اخذ بالساق مي باشد و تقريباً همه مذاهب اسلامي بر آن اتفاق نظر دارند. <BR>سئوالي كه در اين رابطه مطرح مي گردد اين است كه چگونه مي توان به نحوي زوجه را نيز در انحلال اين تاسيس دخيل نمود؟ براي اينكه زوجه بتواند در امر انحلال نكاح دخالت داده شود بايد از روش حقوقي خاصي تبعيت نمود كه با مباني فقه اماميه نيز منطبق باشد زيرا: <BR>اولا براساس منع فقهي و همچنين نص صريح قانون مدني, نمي توان با پيش بيني حق فسخ نكاح براي زوجه و يا حتي زوج به اين هدف نايل شد ( ماده 1069 ق . م .) دليل آن اين است كه عقد نكاح قبل از اينكه يك قرارداد صرف مالي باشد يك تاسيس اخلاقي است و قواعد عمومي مربوط به قراردادهاي معوض در آن _ با همان خشكي قابل اعمال نيست اصولا در نكاح اقاله راه ندارد و هر عقدي كه قابل اقاله نباشد قابليت درج شرط فسخ را در آن نيز ندارد. <BR>ثانياً: همان طور كه در جاي ديگر بيان شده , حق طلاق به دست مرد بودن يك حكم شرعي يا يك قاعده امري است نه يك نوع حق قابل گذشت و يك قاعده و يك قاعده تفسيري بنابراين مرد نمي تواند از اين حق خود بگذرد يا آن را به ديگري ( كه از آن جمله زوجه خود مي باشد) واگذار و منتقل نمايد بنابراين در ضمن عقد نمي توان به صورت شرط حق طلاق را براي زن پيش بيني نمود. <BR>حال چه بايد كرد و براي دخالت دادن زوجه در امر طلاق خود از چه شيوه حقوقي مي توان بهره جست ؟ <BR>شيوه حقوقي ايجاد حق طلاق براي زوجه: <BR>چيكي از اختصاصات فقه اسلام امكان انجام نكاح و طلاق توسط وكيل مي باشد اين امكان در كشورهاي اروپايي تاثير پذيرفته از دين مسيحت وجود ندارد استدلال بر منع انجام نكاح و طلاق توسط وكيل در حقوق فرانسه اين است كه زوجين بتوانند تا آخرين دقايق آزادانه در امر ورود در تشكيل خوانده تصميم بگيرند كه البته ايراد مزبور با جايز بودن عقد وكالت در حقوق اسلام منتفي است يعني براي هر كدام از وكيل و موكل امكان رجوع از وكالت تا زماني كه به مفاد آن جامعه عمل پوشيده نشده است وجود دارد. به هر حال در حقوق اسلام وكيل مي تواند شرايط لازم براي ايقاع طلاق را فراهم ساخته و به نيابت از موكل خود يعني زوج صيغه ايقاع طلاق را جاري سازد قانون مدني نيز به تبعيت از فقه اسلام هم در مورد ازدواج و هم در مورد طلاق تحقق آنها را از طريق وكيل جايز شمرده است در مورد ازدواج مواد 1071 تا 1074 قانون مدني و براي طلاق نيز ماده 1119 قانون مذكور چنين امكاني را فراهم ساخته اند كه موضوع بحث ما در اين مجال فقط وكالت در طلاق است. <BR>وكالت در طلاق از نظر فرد وكيل خصوصيتي نسبت به ساير انواع وكالت لذا همان طوري كه زوج مي تواند به فرد ديگري وكالت در طلاق زوجه خواهد را بدهد به همان ترتيب مي تواند وكالت در انجام اين كار را به زوجه خود محول نمايد در اين صورت زوجه, وكيل در طلاق دادن خودش ( يا حتي وكيل در توكيل نيز) از طرف زوج خواهد بود. <BR>به نظر مي رسد از اين امكان كه توسط قانون مدني پيش بيني شده است مي توان براي ايجاد تعادل و توازن در عقد نكاح چاره اي جست بدين صورت كه كل مجموعه نكاح و طلاق و آثار مربوط به آن را در ضمن يك عقد واحد قلمداد نموده و بدين ترتيب حقوق زوجه را كه در اكثر مورد تضييع قرار مي گيرد پاسداري نمود. در نتيجه زوجه شخصاً در امر انحلال تاسيسي كه اراده اش در اصل پيدايش آن نقش داشته نيز دخيل خواهد گرديد و بدين ترتيب تا حدي عملا اثر ايقاع را از طلاق گرفته و اراده زن را نيز به طور غير مستقيم در امر انحلال اين تاسيس دخيل خواهد نمود با اين شيوه اراده يك طرفه مرد بر طلاق بدون قيد شرط زوجه خود كه وفق ماده 133 قانون مدني حق وي شناخته شده را مي توان لجام زد. <BR>به هر حال قانون ايران به زوجه حق داده است كه از جانب زوج وكيل در طلاق دادن خود باشد چون شرط مزبور , مخالف مقتضاي عقد ازدواج نيست ( ماده 1119 ق0 م0 )0 منتها, از آنجايي كه وكالت عقدي است جايز, براي اطمينان از عدم عزل وكيل توسط موكل , قانون مدني تمهيدي انديشيده است به اين صورت كه اگر وكالت وكيل يا عدم عزل در ضمن عقد لازمي شرط شده باشد امكان عزل وكيل وجود نخواهد داشت مگر اينكه عقد اصلي كه در ضمن آن شرط وكالت شده به جهتي از جهات منحل شود براي عدم برخورد با اين مانع معمولا شرط وكالت در ضمن خود عقد نكاح يا يك عقد لازم ديگري درج مي شود. دراين صورت اندراج شرط در ضمن عقد لازم ديگر موجب عدم امكان عزل وكيل ( كه در اينجا زوجه است) توسط زوج خواهد شد يعني زوج حق عزل وكيل را نخواهد داشت. <BR>شايان گفتن است كه براي اطمينان از غير قابل نقش شدن شرط مزور بايستي آن را به صورت شرط نتيجه در ضمن عقد لازم ديگري مقيد ساخت زيرا در صورتي كه مفاد شرط به صورت شرط فعل بيان شود مرد ممكن است متعاقباً زن را وكيل در امر طلاق دادن خودش بنمايد؛ ولي قبل از انجام مفاد وكالت توسط زوجه و مطلقه كردن خود با توجه به جايز بودن عقد وكالت زن را عزل كند و بدين صورت شرط نيز بلااثر شود يعني اگر وكيل نمودن زوجه توسط زوج شرط شود, اين نوعي شرط فعل خواهد بود كه همان محذور را به همراه خواهد داشت ولي اگر وكيل بودن زوجه از جانب زوج شرط شود اين نوعي شرط نتيجه خواهد بود و چون اثر شرط نتيجه به مجرد عقد ظاهر مي شود حدود و بقاي شرط تابع عقد اصلي خواهد بود و تا زماني كه عقد اصلي فسخ و يا اقاله نشده شرط نتيجه در ضمن آن نيز اثر خود را خواهد داشت <BR>در صورت تبعيت از چنين شيوه اي حتي بدون رضايت زوج, زوجه مي تواند طلاق بگيرد زيرا چنين وكالتي قابل عزل نيست و اثر عقد لازم را پيدا مي كند به گونه اي كه حتي شرط مزبور با توافق بعدي نيز وفق ماده 244 قانون مدني قابل اسقاط نيست. <BR>به هر حال وكالت زوجه در مطلقه ساختن خود از طرف مي تواند محقق شود: <BR>_ وكالت مطلق؛ <BR>_ وكالت مقيد به تحقق شرطي در عالم خارج. <BR>در وكالت مطلق تحقق امري در عالم خارج شرط نمي باشد بدين صورت كه زوج به زوجه وكالت مي دهد هر وقت بخواهد خود را از جانب زوج مطلقه سازد. هر چند در اين موارد نيز در حقيقت زوج است كه طلاق مي دهد ولي اثر آن با مواردي كه زوجه راساً مبادرت به طلاق م كند يكسان است و زوجه نيز حق خواهد داشت رابطه زوجيت خود را به امري كه ادامه نكاح با وي را مضر به حال خود مي بيند خاتمه دهد <BR>وكالت مطلق: <BR>در وكالت مطلق تحقق امري در عالم خارج شرط نمي باشد بدين صورت كه زوج به زوجه وكالت مي دهد هر وقت بخواهد خود را از جانب زوج مطلقه سازد هر چند در اين موارد نيز در حقيقت زوج است كه طلاق مي دهد؛ ولي اثر آن با موردي كه زوجه راساً مبادرت به طلاق مي كند يكسان است و زوجه نيز حق خواهد داشت رابطه زوجيت خود را به مردي كه ادامه نكاح با وي را مضر به حال خود مي بيند, خاتمه دهد اين امر صريحاً در قانون مدني پيش بيني نشده است؛ ولي از قواعد عمومي مربوط به وكالت و نكاح و طلاق در حقوق مدني مي توان چنين امكاني را تاييد نمود مضاف بر اينكه فقهايي چون امام خميني (ره) نيز بر صحت آن تصريح نموده اند. <BR>البته شايد وجود مصالحي با گسترش نهضت فمينيسم يا عقلانيت غير عاطفي, وجود چنين شرطي را توجيه كند ولي بر نويسنده دقيقاً مكشوف نيست كدام مردي و تحت چه انگيزه هايي حاضر مي شود در ضمن عقد نكاح چنين وكالت بي قيد و شرطي را به زوجه خود بدهد. <BR>وكالت مقيد به تحقق شرطي در عالم خارج؛ <BR>معمولا زوجه وكالت مطلق براي مطلقه ساختن خود نمي دهد؛ بلكه آن را به شروط مقيد مي سازد كه اگر آن شروط محقق شد زوجه بتواند خود را مطلقه سازد. در وكالت مقيد تمسك به شرط و استفاده از وكالت زوجه مقيد به تحقق اموري در خارج مي شود كه موارد عمده آن در ماده 1119 قانون مدني آمده اند اين ماده مقرر مي دارد طرفين عقد ازدواج مي توانند هر شرطي كه مخالف با مقتضاي عقد مزبور نباشد در ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر بنمايد مثل اينكه شرط شود هرگاه شوهر زن ديگر بگيرد يا در مدت معيني غايب شود يا ترك اتفاق نمايد يا عليه حيات زن سو قصد كند سو رفتاري نمايد كه زندگاني آنها با يكديگر غير قابل تحمل شود زن وكيل و وكيل در توكيل باشد كه پس از اثبات تحقق شرط در محكمه باشد كه پس از اثبات تحقق شرط در محكمه و صدور حكم نهايي خود را مطلقه سازد ممكن است امر اثبات تحقق شرط در محكمه در شرط اصلي يعني شرط وكالت در طلاق درج نشود در اين صورت زن بنا به تشخيص خود مبني بر تحقق شرايط فوق, مبادرت به طلاق خويش مي نمايد. البته اگر مرد شرايط مذكور را محقق نداند مي تواند با مراجعه به دادگاه عدم تحقق شرايط مذكور را مدعي شود و بدين وسيله طلاق مزبور را باطل نمايد سوالي كه دانستن آن بسيار مهم است اين است آيا در مواردي كه زوجه با استناد به وكالت خود از جانب زوج مبادرت به طلاق خود مي كند هم در موارد وكالت مطلق و هم در موارد وكالت مقيد _ آيا اين طلاق رجعي است يا بائن؟ <BR>البته فعلا مواردي كه دادگاه به استناد مواد 1129 و يا 1130 قانون مدني تحت عنوان عسر و حرج مبادرت به اجبار زوج براي طلاق زوجه خود مي نمايد و يا حاكم راسا به استناد الحاكم ولي الممتنع مبادرت به ايقاع صيغه طلاق زوجه مي نمايد را از محل بحث خارج مي سازيم و محل نزاع را متوجه مواردي مي سازيم كه زوجه به استناد وكالت داشتن از جانب زوج مبادرت به مطلقه ساختن خود مي نمايد (موضوع ماده 119 ق.م.) <BR>ممكن است امر اثبات تحقق شرط در محكمه در شرط اصلي يعني شرط وكالت در طلاق درج نشود. در اين صورت زن بنا به تشخيص خود مبني بر تحقق شرايط فوق مبادرت به طلاق خويش مي نمايد البته اگر مرد شرايط مذكور را محقق نداند, مي تواند با مراجعه به دادگاه عدم تحقق شرايط مذكور را مدعي شود و بدين وسيله طلاق مزبور را باطل نمايد. <BR>اكثر حقوقدانان كليه مواردي كه بنا به درخواست زن طلاق به حكم دادگاه واقع مي شود را طلاق بائن دانسته اند و براي نظر خود دلايلي آورده اند اين استدلالات اگر براي طلاقي كه بر مبناي عسر و حرج صادر ميگردد بتواند موجه باشد ولي در مورد بحث ما كه طلاق از جانب زوج انجام مي گيرد توجيه مناسبي نيست يعني با پيروي از فقه و مستفاد از نظر امام خميني (ره) بايد معتقد شد كه اين طلاق اخير رجعي است و مي توان بر اين ادعا استدلالات ذيل را اقامه نمود: <BR>ازآنجايي كه حفظ بقاي خانواده يكي از اهداف اوليه قانونگذار است بايد تا آنجا كه ممكن است از گسيخته شدن اين نهاد مقدس پرهيز نمود و اين تاسيس الهي و پيوندي كه اصالتاً بايد هميشگي باشد را با اندك پيش آمد خلاف ميل دستخوش از هم پاشيدگي قرار نداد. با توجه به اينكه در اين مورد, در حقيقت زن در امر جدايي تصميم گيرنده است و معمولا زنها بنا به غلبه احساسات خود عمل مي كنند بايستي تمهيدي انديشيد و به ياري اين نهاد الهي رسيد و نگذاشت كه بسادگي منحل گردد. <BR>چگونه است كه در مواردي كه زوج قانوناً حق طلاق دادن زوجه خود را دارد, آن را با دهها شرط و شروط مقيد مي سازيم و مثلا گواهي عدم سازش و مانند آن را از وي مطالبه مي نماييم و نهايتا مهريه را به نرخ روز و نفقه ايام زوجيت و نحله اجباري را بر وي تحميل مي كنيم كه از هر طرف دست و پاي وي بسته شود ولي در اين مورد به زن اختيار مطلق بدهيم كه با يك ترفند هوشمندانه اي كه به خرج داده بدون هيچگونه شرطي بتواند خود را مطلقه سازد عمق فاجعه در جايي بروز مي كند كه چنين وكالتي بدون قيد و شرط هم باشد مثلا چه تضميني وجود دارد كه شب كه مرد از سركار به منزل مي رسد زوجه او با تمسك به شرط در ضمن عقد قبل از ورود وي به خانه خود را مطلقه ننموده است. <BR>اصل رجعي بودن طلاق مقتضي اين است كه تا زماني كه نص خاص مبني بر بائن بودن طلاق نداشته باشيم حكم اصل را جاي سازيم بويژه اينكه ماده 1145 قانون مدني اين گونه طلاق را در رديف انواع طلاقهاي بائن محسوب ننموده است مضاف بر اينكه در حقيقت چنين طلاقي از مواردي كه طلاق به دست مرد است خارج نشده است يعني درست است كه مبتدي به طلاق, زوجه است ولي در اين كار استقلال ندارد بلكه به نيابت از روج عمل مي نمايد؛ يعني در واقع حتي در چنين موردي اين زوج است كه مبادرت به طلاق زوجه خود نموده منتها اين كار را از طريق وكالت انجام داده است. <BR>مرد مي تواند به زن خود وكالت در طلاقي را بدهد كه خود شرعاً توان انجام آن را دارد از آنج كه زوج ( در جايي كه زوجه مدخوله غير يائسه باشد) فقط توان طلاق رجعي را دارد نيابت در همين اختيار را مي تواند به شخص ديگري واگذار نمايد وقتي كه اصل امكان نيابت ثابت شد فرقي نمي كند كه فرد نايب ثابت شد فرقي نمي كند كه فرد نايت يا وكيل خود زوجه باشد و يا فرد ديگري به هر حال همان طور كه مرحوم امام خميني (ره) فرموده اند؛ طلاق رجعي يا شرط بائم نمي شود. <BR>البته ماده واحده قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب مجمع تشخيص مصلحت نظام در تمام مواردي كه زوجين قصد طلاق و جدايي را دارند آنها را موظف مي نمايد كه با مراجعه به دادگاه و دادگاه نيز از طريق ارجاع امر به حكمين تلاش براي جلوگيري نمايد و در صورت عدم توفيق در اين امر نسبت به صدور گواهي عدم سارش اقدام نمايد؛ و ثبت هرگونه طلاقي بدون داشتن گواهي عدم سازش مزبور, غير قانوني بوده و سردفتري كه مبادرت به ثبت چنين طلاقي نموده سلب صلاحيت خواهد شد يعني در همه مواردي كه مساله جدايي زوجين در ميان باشد پاي مداخله قاضي به ميان خواهد آمد. اما اين مداخله قاضي و احياناً صرف هزينه و وقت نبايد وسيله اي باشد براي توجيه بائن بودن طلاقي كه بنا به ذات, رجعي است. بنابراين به نظر مي رسد طلاق موضوع ماده 1119 قانون مدني رجعي باشد يعني صرفا در مرحله سوم و پس از دوبار رجوع, بائن خواهد گرديد چه قاضي در امر طلاق مداخله كرده باشد چه نكرده باشد مگر اينكه بذل زوجه نسبت به قسمتي از حقوقش مورد قبول زوج واقع يا در صورت امتناع و اقتضاي حكم شرع دادگاه از طرف زوج مقارن اجراي صيغه طلاق بذل را قبول نمايد كه در اين صورت طلاق مزبور از نوع طلاق خلع خواهد بود و البته شكي نيست كه چنين طلاقي طبيعتاً بائن مي باشد. <BR>به هر حال در موردي كه زن ( مدخوله غير يائسه) يا استفاده از شرط وكالت در طلاق خود كه از ضمن عقد لازم ديگري به دست آورده است خود را مطلقه مي نمايد كه اين طلاق رجعي خواهد بود بديهي است درهر بار رجوع از عقد سابق با شرايط قبلي خود عدول مي نمايد يعني حق وكالت در طلاق براي زن _ در نكاح تجديد شده_ محفوظ است و لذا اگر مجدداً زن با استناد به وكالتش مبادرت به مطلقه نمودن خود بنمايد باز مرد حق رجوع دارد و تنها پس از سومين طلاق جدايي و بينونت هميشگي ثابت خواهد شد يعني فقط طلاق سوم بائن خواهد بود. <BR>مرد مي تواند به زن خود وكالت در طلاقي را بدهد كه خود شرعا توان انجام را دارد از آنجا كه زوج در حايي كه زوجه مدخوله غير يائسه باشد فقط توان طلاق رجعي را دارد. نيابت در همين اختيار را مي توان به شخص ديگري واگذار نمايد وقتي كه اصل امكان نيابت ثابت شد فرقي نمي كند كه فرد نايب يا وكيل خود زوجه باشد و يا فرد ديگري به هر حال, همانطور كه مرحوم امام خميني (ره) فرموده اند طلاق رجعي با شرط بائن نمي شود.</FONT></SPAN></FONT>&nbsp;<FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><TR><TD width="100%" ?> 
<DIV align=right>
<TABLE dir=rtl cellSpacing=0 cellPadding=0 width="97%" border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD width="100%" height=50><B><FONT face=Tahoma size=2>منابع:</FONT></B></TD></TR>
<TR>
<TD width="100%"><FONT face=Tahoma size=2><BR>1 _ اين روايت را كه پيامبر فرمود نسبت داده است شيخ طوسي در خلاف به نقل از ينابيع الفقهيه ج 39 صص 45و 57 و همچنين ابن ادريس حلي در كتاب سرائر, به نقل از ينابيع الفقهيه ج 19 ص 418 و ج 20 صص 309 و 324 نقل كرده اند. <BR>2 _ دكتر عبدالرسول دياني , حقوقي خانواده ص 42 چاپ انتشارات دانش تهران تيرماه 1379. <BR>3 _ رك. پاورقي ذيل ص 215 كتاب دوره مختصر حقوق خانواده دكتر حسين صفايي. <BR>4 _ دكتر سيد حسين صفائي , حقوق خانواده نشر دادگستر 1378 ش 248 و مرحوم دكتر سيد حسن امامي, حقوق مدني ج 5 , ص 65 و نيز دكتر ناصر كاتوزيان حقوق مدني دوره مختصر نشر يلدا ش 209. <BR>5 _ يعني بر خلاف اهل سنت كه سه طلاقه نمودن زن ( كه طبعا بائن است ) را در مجلس واحد ممكن مي دانند شيعه به چنين امكاني قائل نيست يعني مرد فقط حق طلاق رجعي را دارد. <BR>6 _ امام خميني (ره) در مواردي كه زن وكيل در طلاق خود مي شود مي فرمايند نوع طلاق تابع شرايط است كه چه قسم واقع شود ايشان در 142 موازين قضايي امام خميني نوشته حسين كريمي) در مورد شرط وكالتي كه زوجه از زوج ضمن عقد نكاح مي گيرد مي فرمايد اگر زوجه مدخول بها بوده تمام مهر و اگر غير مدخوله بوده نصف مهر بعد از طلاق بايد داده شود و طلاق رجعي با شرط بائن نمي شود و چنانچه طلاق رجعي بوده شوهر مي تواند در عده رجوع كند هر چند كه بدون رضايت زن باشد). <BR>7 _ در اين رابطه امام خميني ره در جواب اين استفتا كه شخصي در ضمن عقد نكاح شرطي مي كند و بعد طلاق مي دهد و مجدداً رجوع مي كند آيا شرط در ضمن عقد, مجدداً به حال خود باقي است يا خير, و آيا اين شرط در صورتي كه ضمن عقد خارج از قيد شده باشد آيا همين حكم را دارد, مي فرمايند : ( در فرض مساله مزبور عمل به شرط در هر دو صورت لازم است) ذيل مساله 35, ص 145 كتاب موازين قضايي از ديدگاه امام خميني نوشته حسين كريمي). <BR></FONT></TD></TR></TBODY></TABLE></DIV></SPAN></FONT>]]></description>
		<dc:creator>مازندنت</dc:creator>
			<pubDate>Mon, 08 Aug 2005 13:42:51 +0000</pubDate>
		</item>
		<item>
			<title>عيوب موجبه فسخ نكاح</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/126-عيوب%20موجبه%20فسخ%20نكاح</link>
			<guid>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/126-عيوب%20موجبه%20فسخ%20نكاح</guid>
			<description><![CDATA[<P>&nbsp;<!--StartFragment --> <FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><FONT face=Tahoma color=#000000 size=2><BR>به قلم آيت ا..محمد هادي معرفت <BR><BR>طبق آراء فقها وروايات وارده ازائمه اطهار (عليهم السلام) عقد نكاخ نيز مانند ديگر عقود ،درشرايط خاصي قابل فسخ است وجدائي زن از شوهر ، بدون طلاق امكان پذير مي باشد . <BR>ابوالقاسم نجم الدين جعفربن الحسن ، معروف به محقق حلي متوفاي سال 676 (ه ق) دركتاب معروف خود (شرايع الاسلام )عيبهايي راكه موجب فسخ نكاح مي گرددنام برده كه ، درمرد سه چيز است ودرزن هفت چيز(1) <BR>ازجمله عيبهايي كه درزن موجب فسخ مي گردد ومرد مي تواند بدون طلاق ، عقد نكاح رافسخ كند جذام وبرص است. ولي اگردرمرداين دوعيب يافت شود زن حق فسخ ندارد. <BR>امام راحل درتحريرالوسيله مي فرمايد: <BR>ليس الجذام والبرص من عيوب الرجل الموجيه لخيارالمراه علي الاقوي(2) <BR>دراينجااين سئوال پيش مي آيد كه باآنكه مرد دسترسي به طلاق دارد ومي تواند خودرا ازگزند زندگي باهمسر معيوبب نجات بخشد، حق فسخ نيز دارد ولي زن هرگز نمي تواند خودرااززندگي باهمسر معيوب آن هم بامرضي مانند خوره كه مسري است نجات دهد ، مگر بامراجعه به محاكم قضائي وصاحب جواهر راه نجات زن را ، درجدانگاهداشتن اودانسته است(3) <BR>ازاين رو،اين مسئله جاي تامل ودقت مي باشد،وبرخي از قدماي فقهاءودرپي آنان بزرگاني همچون علامه حلي وشهيد ثاني ، دوعيب ياد شده رامشترك دانسته ودليل اثباتي آن رادرزن ومرد يكسان ديده اند . <BR>بحث پيرامون مسئله فوق را بايك مقدمه كوتاه آغازز ميكنيم. <BR>قلمرو((تعبد))دراحكام شرعيه <BR>درباب ((عبادات ))به معناي اخص آن كه نيايش وقصد تقرب ، ساختار اصلي آن را تشكيل مي دهد ، مانند : نماز، روزه ، حج..تعبد محض حاكم است . <BR>عبادات ، موضوعا وحكما بايد از شرع تلقي شود ، ودرمحدوده همان دستورات وارده اجراء گردد . بايد بر طبق الفاظ وعباراتي كه درنصوص مربوطه آمده شرايط وخصوصيات موضوع رامشخص نموده وحدود تكاليف را معين كرده عمل نمود نه كم ونه زياد هرگونه تصرف يا توسعه وتضييق درباب عبادات شايسته نيست زيرا باب پي بردن به ملاكات درعبادات بايد با تعبد محض انجام شود ، وگرنه از گونه عبادت بودن بيرون مي رود <BR>ولي درباب (معاملات )به معناي اعم آن ، درتمامي احكام تكليفه ووضعيه (4)كه جنبه نيايش ندارد ، يادرماهيت آن قصد تقرب اعتبار نگرديده يا اگر اعتبار گرديده است شرط اضافي محسوب مي گردد(5) <BR>دراين باب، احكام از شرع تلقي مي گرددولي موضوع – اگر بياني از جانب شرع درباره آن نرسيده باشد- كاملا به عرف – يعني متعارف ميان عقلاء – موكول شده وتشخيص آن برعهده عرف واگذار گرديده اسست ، تاماهيتا ومفهوما حدود ومرزآن رامشخص سازد ، مثلا درباره (احل اللهالبيع وحرم الربا)عرف بايد مشخص كند بيع جيست وربا كدام است . <BR>آري اگرشرع ، دراين باره قيد وشرطي دارد بايد بيان كند واگرچيزي نگفت يعني صددرصد برعهده عرف گذاشته شده است . لذاعرف يگانه مرجع تشخيص وتجديد مفهوم ، درموضوعات احكام ، درباب معاملات مي باشد ويك فقيه شايسته بايد حدود موضوعات را دراين باب از عرف تلقي نمايد نكته قابل توجه درباب معاملات آن است كه تعبد محض دركارنيست وتا حدودي ملاكات احكام قابل درك مي باشد وكوشش فقهاي سلف برآن بوده تاباپي بردن به ملاكات برخي احكام به (مناطات) (6)واقعي دست يابند وبدين وسيله دردائره موضوع آن حكم توسعه يا تضييق قائل شوند واحيانا حكمي را از موضوعي ديگر كه درمناط حكم بااومشترك است سرايت دهند وآن را به نام (قياس مستنبط العلة) مي خوانند البته بشرط آنكه كشف مناط قطعي <BR>بوده باشد <BR>يك مثال ساده <BR>درنماز اگر بدن يا لباس نمازگزار به خون آغشته باشد وپهناي خون از پهناي يك درهم (اندازه يك پنج ريالي)كمتر باشد ، مورد عفو است واشكالي درصحت نماز وارد نمي آورد حال اگر قطره مايعي با خون آغشته شد ، ومجموعا از سعه درهم – پهناي يك درهم – كمتر بود آيا باز مورد عفواست ؟ <BR>برخي از فقها ء گفته اند : آنچه مورد عفو بوده خود خون كمتر از درهم بوده نه مايع آغشته به خون لذا مايع آغشته به خون نجاستي است كه درنماز مورد عفو قرارنگرفته است. <BR>..ولي استاد ما مرحوم شيخ حسين حلي دردرس مي فرمود . بايد ملاحظه نمود ، خون با عنوان بودن مانع صحت صلاه وكمتر از درهم آن مورد عفو قرارگرفته ، يا نجاست آن؟قطعا ذات خون مورد حكم شرعي قرارنكرفته زيرا خون ماهي ، مثلا مورد بحث نيست پس نجاست خون است كه (منعا) و(عقودا) مورد نظر شارع قرارگرفته است . درنتيجه قطره مايعي كه آغشته به خون است ، وسعه آن از پهناي يك درهم كمتر است نيز ، مورد عفو است. <BR>مثالي ديگر (ديه قتل ) را يكي از شش چيز گفته اند : (100شتر ،200گاو، 1000گوسفند، 1000دينار000/010 درهم 200حله ) اشكال مسئله دراين است كه اين شش چيز اگر بانظر سطحي بنگريم (7)برابر نيستند مخصوصا حله كه دوقطعه پارچه دومتري است ، كه مجموعا (800) متر پارچه به قيمت تقريبي (400) هزار تومان مي شود وهرگز با 1000دينار ( به قيمت تقريبي 15ميليون تومان ) ونيز ديگر انواع ديه ، همگون نخواهد بود ، علاوه بر آن كه ((حله )) دليل معتبر شرعي ندارد (8) <BR>فقهاي سلف با بدست آوردن ملاك (مناط حكم)وبيان اينكه معيار 1000دينار است (9) به خوبي ازاين تنگنا بيرون آمده اند . <BR>لذا فقيه بزرگ قدر قاضي عبدالعزيز ابن البراج طرابلسي (400-481 ه ق) از فقهاي اسبق شيعه اماميه دراين زمينه مي فرمايد ..قيمة كل حلة خمسة دنائيريعني : معيار وميزان همان هزاردينار است كه بايستي درديه ملحوظ گردد، لذا اگر از حله نام مي بريم براي كساني است كه دارائي آنها پارچه اسست بايد به قيمت 1000دينار پارچه بپردازند . لذا200حله كه هرحله پنج دينار ارزش داشته باشد ، بايد بدهد وي چنين گويد <BR>؛؛اومائتاحلةان كان من اصحاب البز،قيمة كل حلة خمسة دنانيز(10) وهمچنين فقيه نامي قرن چهارم ، حسن بن علي ابن ابي عقيل عماني ، مي گويد : وعلي اهل الابل والبقرو الغنم من اي صنف كان قيمة عشرة الاف درهم ؛؛ كساني كه داراي شتر يا گاو يا گوسفند از هرگونه كه باشد بايستي برابر قيمت ده هزار درهم بپردازند. <BR>علامه حسن بن مطهر حلي (648-726 ه ق)سرآمد فقهاي اماميه ، پس از نقل كلام اين دوبزرگوار مي فرمايد ؛؛واذ ا كان الضابط اعتبار القيمة فلا مشاحة في العدد مع حفظ قردالقيمة وهي عشرة آلاف درهم والف دينار؛؛(11) گويد : چون ضابطه ومعيار اصلي قيمت است ديگر تفاوت ندارد چقدر وچگونه باشد ؟ خلاصه بابدست آوردن معيار ومناط اصلي حكم شرعي، هرگونه پرسشي را درفروع مختلفه هرمسئله جوابگو بوده اند كه امروزه اين شيوه مرضيه پر ثمر ومشكل گشا كمتر مورد عنايت قرارمي گيرد . <BR>لذا ابواب معاملات درفقه داراي يژگيهاي زير مي باشد . <BR>1-تعبد محض حكمفرما نيست وتا حدودي ملاكات احكام روشن است . <BR>2-يك فقيه توانا با دقت درجوانب حكم وملاحظه مناسبت حكم وموضوع وقرائن وشواهد ديگر مي تواند مناط اصلي موضوع حكم را بدست بياورد. <BR>3-فقيه با بدست آوردن مناط اصلي مي تواند درموضوع حكم توسعه يا تضييق قايل شود. <BR>4-ونيز مي تواند با پي بردن به مناط اصلي حكم اگر قطعي باشد ، آن را از موضوع مطرح شده به ديگر موضوعات با موارد مشابه كه مناط مذكور وجود دارد سرايت دهد. <BR>5- بيشتر احكام درباب معاملات به صورت كلي القاء شده وقابل تطبيق بر موضوعات نوظهور برحسب زمان ومكان مي باشد لذا دست فقيه درباب معاملات كاملا باز است ومي تواند برحسب مرور زمان طبق مناسبات پيش آمده ((الحوادث الواقعه )) احكام مناسب مقرر نمايد واز اصول وقواعد عامه كه از طرف شرع تلقي گرديده تمامي فروع مسائل مستحدثه را بررسي نمايد . <BR>بازگشت به اصل بحث . <BR>بررسي عيوب موجبه فسخ نكاح <BR>مشهور ميان فقها ء مخصوصا متاخرين آن است كه عيهايي كه درزن موجب مي گردند تا مرد بتواند عقد نكاح رابدون طلاق فسخ كند ومهر تاديه شده را باز ستاند هفت عيب است : <BR>1-الجنون ، 2- البرص ، 3- الجذام ، 4- الافضاء 5- القرن ،6- العرج ، 7- االعمي وعيبهايي كه درمرد موجب مي گردند تازن بتواند عقد نكاح را فسخ نمايد چهارتااست: <BR>1- الجنون ،2- الخصاء،3- الجب ،4- العنن ، <BR>فقهاي متاخر ازاين عيوب تجاوز نموده اند وحتي امام راحل (قدس سره الشريف ) درتحرير الوسيله مي فرمايد : <BR>جذام وپيسي درمرد موجب فسخ نكاح نمي گردد وزن نمي تواند عقد را فسخ كند (12)آية ا..خوئي (طاب ثراه ) نيز به همين گونه تصريخ نموده اند . <BR>دراين زمينه به نصوص مربوطه استناد گرديده وبر موارد ياد شده درنصوص اكتفا شده است واساسا چون مقتضاي عموم ؛؛اوفوبالعقود ؛؛ واستصحاب بقاء عقد نكاح استمرار وتداوم زوجيت است لذا هنگام شك در زوال ، خارج از موارد ياد شده درنصوص مرجع ، عموم عام يا استصحاب بقاء عقد است . به همين دليل صاحب جواهر (قدس سره )دراين زمينه به (اصل) تمسك جسته كه مراد وي باعموم قاعده (اوفوا بالعقود) است يا اسصحتاب بقاء زوجيت وبيش از اين را قياس باطل شمرده (13) وتعبد به نص را نيز متذمر مي شود (14) ولي قاضي عبدالعزيز ابن البراج (400-481 ه ق) دركتاب المهذب گويد ؛؛ وامامت يصح اشتراك الرجل والمراة فيه فهو الجنون والجذام والبرص والعمي ؛؛ (15) بدين ترتيب وي جذام وپيسي را درهريك از زن ومرد عيب شمرده آنها را موجب فسخ از جانب طرف ديگر مي داند . <BR>علامه حلي دركتاب ؛؛المختلف ؛؛ پس از نقل كلام اين براج گويد : (احتج ابن البراج بعموم قول الصادق عليه السلام انما يرد النكاح من البرص والجذام والجنون والعمل ؛؛(16) ولانه يودي الي الضرراذذاك من الامراض المعدية ولا نتفاء الشهوةجينئذو كماكان عيبا في المراة كذالك فهو في الرجل اولي اذ لولم يجعل لها الخياز لم يكن لها سبيل الي التخلص منه بخلاف الرجل فان له باب التخلص وهو الطلاق ؛؛ دراين استدلال به عموم روايت ( كه برص وجذام را بطور مطلق چه در مرد وچه درزن موجب جواز فسخ قرارداده است ) ونيز قاعده لاضرر كه هرگونه حكم ضرري را دراسلام منتفي دانسته علاوه بر قاعده (اولويت ) واعتبار عقلي ، استناد شده است سپس به دليل مشهور اشاره مي كند كه به (اصالت صحت عقد ) وروايت (ولا بردالرجل من عيب )(17) استناد كرده اند انگاه مي گويد ؛؛وكلام ابن البراج حسن لاباس به ؛؛ سخن واستدلال ابن براجح نيكو است وجاي خرده گيري واشكال ندارد (18) <BR>نيز علامه حلي دركتاب (قواعد) نيز فرموده ولو قبيل بان للمراة الفسح بالجذام في الرجل امكن لوجوب التحرز من الضرر فانه عليه السلام قال فرمن المجذوم فرارك من الاسده(19) فخرالمحققين درشرح قواعد با نقل عبارت فوق تعليقي برآن نزده كه مي رساند آن را پذيرفته است (20) <BR>دراينجا علامه مسئله جذام را به اينگونه مطرح كرده كه اگر گفته شود كه زن مي تواند درصورت ابتلاي مرد به مرض خوره عقد نكاح را فسخ كند اين گفتاري قابل پذيرش است (21)زيرا دوري جستن از آفت زيانبخش به حكم عقل وشرع واجب است وپيغمبر اكرم (ص) فرموده از مبتلايان به مرض خوره دوري جوئيد همانگونه كه از شير فرارمي كنيد محقق ثاني درجامع المقاصد درشرح عبادت فوق اصل لزوم كه دليل مشهوري است وروايت غيا ث جنبي (22) والرجل لايرد من عيب را آورده است سپس دلائل ديگران را كه جذام را درمرد نيز عيب شمرده وموجب جواز فسخ دانسته اند ذكر مي كند كه عبارتند از عموميت صحيحه حماد انما يردالنكاح من البرص والجذام واجنون والعقل (23)ونيز صحيحه محمدبن مسلم . انما يردالنكاح من الجنون والجذام والبرص (24) زيرا اين دو حديث اختصاص به زن نداشته هردو را شامل مي شوند علاوه حديث لاضررنيز مويدات زيرا پزشكان اتفاق دارند كه جذام از امراض مسريه است وبايستي از آن رهايي يافت وراهي جز فسخ براي رهايي وجود ندارد وچون درزن مسلما عيب است درمرد به طريق اولي بايد عيب شمرده شود وموجب فسخ باشد زيرا علت وسبب جواز فسخ همانا نفرت ونا همگوني امكان معاشرت است كه درهريك از زن ومرد اين حالت يكسان است به علاوه مرد با طلاق راه تخلص به طلاق دارد وزن راه تخلص ندارد ولذا بايستي بتواند از راه فسخ خود را نجات دهد وسپس ميگويد پوشيده نيست كه اين دلائل اقوي به نظر مي رسد ، گرچه دليل مشهور نيز قوي است ولي برتري دلائل ياد شده از اين جهت است كه صحيحه حماد حاكم بر اصل ياد شده است به علاوه كه اين صحيحه از لحاظ صحت سند وشهرت بر روايت غياث ترجيح دارد ومويدات ديگر نيز آن را تاييد ميكند (25) <BR>شهيد ثاني دركتاب مسالك الافهام في شرح شرايع الاسلام پس از آنكه از قاضي ابن البراج ونيز از ابن جنيد اسكافي – كه از اكابر فقهاي اماميه درقرن چهارم است (وفات به سال 381ه) نقل مي كند جذام وبرص از عيوب مشتركه است وهريك از زن ومرد اگر چنين عيبي دراويافت شد ديگري مي تواند عقد نكاح را فسخ كند مي گويد : آنچه اين دو فقيه درباره جذام وبرص گفته اند ، درنهايت نيكوئي است (ففيغاية الجودة )زيرا صحيحه حماد از حلي شامل هردو مي باشد واختصاص آن به زن دليلي ندارد بعد مي افزايد: <BR>الصحيحة المجلسي وهي متناول باطلاقها للرجل والمراة ولان ثبوتهما عيبا في المراة مع ان للرجل وسيلة الي التخلص منها بالطلاق يوجب كونهما فيالرجل بالنسبتهاليها بطريق اولي لعدم قدرتها علي التخلص لولا الخيار وحصول الضرر منه بالعدوي باتفا ق الاطباء و اهل المعرفه مضافا الي ما اشتهرمن قوله صلي اللبه عليه واله وسلم (قرمن المجذوم فرارك من الاسد ) و لان النفرة النا شئة من ذلك المنافية للمقصود من الاستماع از يد من غيره من العيوب المتفق غليها (26) سپس اضافه مي كند اين عيب حتي اگر پس از عقد به وجود آيد نيز موجب فسخ است زيرا صحيحه ياد شده اطلاق دارد . <BR>دليل معارض <BR>مرحوم سيد علي طباطبائي ، صاحب كتاب رياض المسائل وبه تبع او صاحب جواهر (قدس سرهما) دلائل ياد شده دركلام شهيد ثاني را مناقشه كرده فرموده اند صحيحه حماد به حكم تبادر ذهن وسياق كلام مخصوص زنان است به علاوه براي زن راه امكان تخلص بوسيله مراجعه به حاكم شرع وجود دارد كه حاكم شرع دراين صورت يا شوهر رااجبار به طلاق مي نمايد يا آنكه زن را ازشوهر دور نگاه مي دارد تا معالجه شود مضافا اينكه اگر شيوه استنباطي شهيد ثاني را بپذيريم بايستي ديگر آفتهاي مسريه را كه از قبيل جذام مي باشد نيز موجب جواز فسخ بگيريم كه گمان نداريم كسي به آن ملزم شود درپايان استدلال (اولويت ) رانيكوشمرده مي گويد ؛؛ والا ولو به جيدة ولي باروايت والرجل لايرد بعيب منافات دارد گويد هرچند روايت از لحاظ سند ضعيف است وفقها نيز به عموميت آن استناد نكرده اند ولي في الجمله براي رد اولويت ياد شده كافي است (27) <BR>صاحب جواهر اولويت ياد شده را قياس شمرده وراه نجات زن را از سرايت آفت جذام دردور نگاه داشتن او از مرد دانسته است (28 <BR>خلاصه كلام <BR>آنچه تاكنون بدست آمد ، موارد زير است : <BR>1-درباب معاملانت تعبد محض حكمفرما نيست بلكه علل وحكم احكام تاحدودي براي فقها روشن بين قابل لمس است . <BR>2- از اين روفقها مي توانند باكشف ملاك قطعي – مناط ومعيار حكم شرعي را بدست آورند وطبق آن درشعاع دائره موضوع توسعه يا تضييق قايل شوند واحيانا حكمي را از موضوعي به موضع ديگر سرايت دهند . <BR>3- وچنين رفتاري از ديد گاه فقهاي سلف ومحققين بزرگ جهان تشيع قياس باطل شمرده نمي شود بلكه از باب كشف قطعي موضوع اصلي حكم است كه با تخقق موضوع تحت هرعنواني مستلزم ترتيب حكم مربوطه است <BR>4- با درنظر گرفتن مراتب فوق عيوبي كه مانع از امكان معاشرت واستمتاع ومباشرت دريكي از زوجين باشد موجب جواز فسخ نكاح براي طرف ديگر خواهد بود ونمي توان چنين عيبهائي را مخصوص يكي از طرفين دانست وحق فسخ را به يكي از آنها اختصاص داد وديگري را از اين حق محروم ساخت زيرا ملاك يكي است وقاعده لاضرر درهردوطرف جاري است . <BR>5- ونيز روشن گرديد كه عقد نكاح مانند ديگر عقود لازمه في الجمله قابل فسخ است وراه جدائي منحصر به طلاق نيست . به علاوه معلوم شد كه ، حق فسخ مانند طلاق اختصاص به شوهر نداردبلكه زن هم في الجمله حق فسخ دارد خلاصه از نصوص وفتاواي به خوبي بدست آمده كه نكاح هم فسخ پذير است حال بااين فسخ پذيري صرفا به عيوب مطرح شده درمتون نصوص وفتاواي منحصر است يا طبق قاعده لاضرر ونظربه تعبدي نبودن مسئله ذاتا قابل تعديه وتسريه است ؟ <BR>6- صحيحه حماداز حلي از امام جعفر بن محمد الصادق (ع) (قال انما يردالنكاح من البرص والجذام والجنون والعقل ) (29) عام است واطلاق دارد شامل زن ومرد هردو مي گردد وهرگونه قرينه سياق كه موجب تبادر گردد وآن را به زن اختصاص دهد وجود ندارد واگر (عقل) عيب اختصاصي زن است دركنار (جنون) قرارگرفته كه عيب مشترك است . <BR>7- صاحب جواهر اين صحيحه را تقطيعي از شيخ دانسته زيرا همين مضمون باهمين سند درمتني ديگر درمورد زني يك چشم (عوراء) آمده كه امام عليه السلام فرموده موحب فسخ نمي گردد، آنگاه مي فرمايد ( انما يرد النكاح من البرص والجذام والجنون والعقل )..لذا نظر به مورد روايت اختصاص عيوب مذكوره رابه زن مي رساند (30 <BR>ولي شيخ روايت (عوراء) .روايت نخست هردورادريك باب به شكل دو روايت آورده (31) ومعلوم مي شود آنهارا دوروايت مستقل وجدا ازهم مي دانسته واگر تفطيعي صورت گرفته بود آن را با عنوان دوروايت دريك باب نمي آورد وبرفرض كه روايت نخست قطعه اي از روايت (عوراء) بوده باشد ، موجب اختصاص نمي گردد زيرا (العبره بعموم اللفظ لا بخصوص المورد ) نظر به عموميت مستفاد از لفظ است وهرگز خصوصيت مورد موجب تخصيص نمي گردد مخصوصا كه عبارت مذكور (انما يردالنكاح من البرص والجذام ) با عنوان (كبراي كلي) مطرح شده تا سند حكم مذكور درصدرروايت (عوراء ) بوده باشد لذا به خوبي روشن است كه كليت وعموميت آن مورد نظر است نه خصوصيت موردي وگرنه از(كبرويت ) و(سنديت ) بيرون مي رود. <BR>سيد عاملي صاحب مدارك روايت نخست را صحيحه ندانسته زيرا شيخ آن را درتهذيب از حسين بن سعيد عن علي بن اسماعيل عن ابن ابي عميد عن حماد عن الحلبي روايت كرده و؛؛علي بن اسماعيل ؛؛ را ظاهرا مجهول دانسته است (32) ولي ابن (علي ابن اسماعيل ) به قرينه راوي ومروي عنه همان علي بن اسماعيل بن شعيب ميثمي است كه از شاخصه هاي اهل كلام دراماميه شمرده مي شود نجاشي گويد ؛؛ وكان من وجوه المتكلمين من اصحابنا؛؛ وكتابهاي بسياري در تثبيت پايه هاي مكتب تشيع نوشته واز جمله مدافعان سرسخت وپرشور مذهب اماميه محسوب مي گردد لذا فردي شناخته شده واز بزرگان طائفه به حساب مي آيد (33) <BR>7-دركافي از (عباد ضبّي ) ازامام صادق عليه السلام روايت مي كند كه ايشان مي فرمايند (العنين اذا اعلم انه عنين لا ياتي النساه فرق بينهما واذا وقع عليها وقعه واحده لم يفرق بينهما والرجل لايردبعيب (34) <BR>اين روايت در(من لا يحضر ه الفقيه (ج3 ص357) وتهذيب ( ج7 ص 430 ) واستبصار (ج 3ص 250 ) از (غياث ضبّي ) نقل شده است واين شخص هركه باشد مجهول است ونيز جمله اخير والرجل لايرد بعيب در (من يحضره الفقيه ) ال يرزد من عنن ) آمده لذا اين روايت متنا وسندا مخدوش ومضطرب است وقابل استناد نيست به علاوه كه صدر او ذيلا متناقض به نظر مي رسد. <BR>باوجود همه اين اشكالات برخي به اين روايت استناد كرده براي نفي عيب شمردن جذام درمرد از آن استفاده كرده اند صاحب جواهر – قدس سره دراين باره به همين روايت استناد جسته وروايت را با عنوان (نعتبره) به ياد كرده است وعلت معتبر بودن روايت را يكي از دوچيز دانسته يا به جهت آنكه درسند روايت (راويان قبل از غياث يا عباد) ازرجال مورد قبول فقها مي باشند مانند (صفوان) و(ابان ) (35) يا به جهت جبر ضضعفيت سند به عمل مشهور به اين روايت درخصوص همين جهت درشرح عبارت صاحب شرايع كه فرموده فلا يردالرجل بعيب غير ذلك چنين گويد رفاقا للمشهور ، للاصل وحرمه القياس عندنا وقوله عليه السلام في المعتبر بوجود من اجمع علي تصحيح مابصح عنه في سنده اولاانجباره بالشهره بالسنه الي ذلك وليس يرد الرجل من عيب (36) <BR>ولي اين روايت علاوه بر خدشه درسند اضطراب وناهمگوني متني دارد . زيرا بطور مطلق هيچ عيبي را درمرد موجب جواز فسخ نكاح ندانسته وبدين ترتيب با صدر روايت كه (عنن) راعيب مورد فسخ گرفته منافات دارد مخصوصا طبق نسخه من لا يحضره الفقيه كه تناقض آشكار دارد به علاوه هيچ فقيهي به عموم واطلاق اين حديث عمل نكرده تا موجب انجبار ضعف سند گردد خلاصه اين روايت توجيه بردار نيست وهرگز قابل استناد نمي باشد. <BR>8 ا صلي كه دركلام صاحب جواهر آمده مقصود با اصل لفظي است كه عبارت از قاعده لزوم است يعني ؛؛اولوا لالعقوده يا استصحاب بقاء صحت عقد است كه با شك درتاثير فسخ اصل بقا حكم عقد است هركدام باشد درمقابل قعده لاضرر وعموم محصص درصحيحه حماد تاب مقاومت ندارد. <BR>9-مطرح كردن مسئله قياس درباره دليل اولويت كه باكشف مناط قطعي انجام گرفته وبا علم به اين جهت كه درباب معاملات تعبد محض دركارنيست از مثل صاحب جواهر روا نباشد آن هم درمقابل كساني مانند علامه وشهيد ثاني ومحقق كركي كه از استوان هاي فقاهت بشمار مي روند وبيش از هركس از شرايط قياس باطل آگاهي دارند كاملا عجيب مي نمايد . <BR>10-درنتيجه دلائل كساني كه عيبهايي مانند جذام وبرص را مشترك دانسته اند قوي به نظر مي رسد وهرگونه خدشه اي درمقابل استدلال متين ياد شده قابل عرض اندام نيست . <BR>هذا والعلم عندالله والحمدالله رب العالمين وصلي الله علي سيدنا محمد وآله اطاهرين.&nbsp;</FONT></SPAN></FONT><FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><TR><TD width="100%" ?> </SPAN></FONT></P>
<P><FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><TBODY><TR><TD width="100%" height="50"><B><FONT face=Tahoma size=2>منابع:</FONT></B></TD></TR> <TR><TD width="100%"><FONT face=Tahoma size=2><BR>1-گويدفعيوب الرجلل ثلاثه الجنون (ديوانگي)والخصا(اخته بودن )والعنن (ناتواني ازنزديكي نمودن)وعيوب المراةسبعه الجنون (ديوانگي والجذام(خوره)والبرص (پيسي)والقرن (مانع از نزديكي)والافضاء(دريدگي درموقع خاص)والعرج (شلي)والعمي(كوري)درتحريد الوسيله امام راحل –قدس سره – نيز همين گونه آمده جنون از عيوب مشتركه است كه درهريك از زن ومرد موجب فسخ نكاح مي گردد <BR>وخصاء .وعنن راعبل مرد ششمرده به اضافه (جبّ:)(بريده بودن آلت رجوليت)كه صاحب جواهران رااضافه كرده وعيوب زن راهمانند صاحب شرايع شمرده است ج2ص(261-262 ) <BR>ايةا..خوئي – قدس سره – درمنهاح الصالحين ((ج2ص314) نيز فرموده وقانون مدني نيز برهمين منوال تدوين گرديده است. <BR>2-تحريرالوسيله 2،كتاب النكاح في العيوب مسئله 3ص266. <BR>3-جواهرالكلام ج30ص340 <BR>4-احكام تكليفه عبارتند از احكام پنجگانه : وجوب ، حرمت، استحباب وكراهت واباحه واحكم وضعيه عبارت است از آنچه بيرون ازاين پنج حكم است ، مانند ملكيت ، زوجيت ، صحت، فساد، طهارت ، نجاست ، اسباب، شرايط، موانع، وحتي بيشتر شرايط وموانع عبادات كه مبطلات محسوب ميشوند ، از احكام وضعيه هستند. <BR>5-مانند صدقات، كفارات وحتي مانند زكات وخمس كه قصد قربت درآنها شرط شده است . <BR>6-يعني آنچه حكم شرعي وجودا وعدما دائر مدار آن مي باشد كه احيانا از شعاع عنوان مطرح شده درموضوع فراتر يا كوتاهتراست لذاحكم شرعي دائر مدار آن مي گردد وعنوان موضوع مدخليت نخواهد داشت مانند (حرمت خمر)كه روشن شود : مناط عنوان (مايع مسكر) است نه خصوص (خمريت) ونيز مانند (وبعولتهن احق بردهن.(بقره 228) كه مخصوص (ارجعيات ) است نه مطلق (مطلقات) <BR>7-يعني : بدون تعمق دردليل حكم وبدست آوردن ملاك واقعي كه مبناي حكم مذكوراست <BR>8-صرفا درصحيحه عبدالرحمان بن الحجاج آمده كه اين ابي ليلا چنين گفته است ومورد تقرير معصوم قرارنگرفته ، به علاوه درمنابع اصلي 100حله آمده است كه دروساوئل الشيعه (ج29ص195رقم 4 به 200حله تبديل گشته است . <BR>9-علامه مجلسي درمراةالعقول (ج24 ص25) به اين حقيقت اشارت دارد. <BR>10-المهذب .ابن البراج ج2ص 457. <BR>11- مختلف علامه ج2ص816 آخرين سطر چاپ سنگي <BR>12-تحريرالوسيله ج2ص 262 <BR>13-رجوع شود به ج30، جواهرالكلام ، ص 330و342 <BR>14-رجوع شود به جواهرالكلام ص340ج30 <BR>15-المهذب ، ابن البراج ج2، ص 231 <BR>16-اين روايت را صدوق وكليني وشيخ با سندهاي معتبر نقل كرده اند ، وسائل الشيعه ،ج21ص209وص210رقم 10وص226رقم 4 <BR>17-وسائل ، ج21ص230 عموم مذكور دراين روايت مورد اعراض فقها ء است علاوه كه راوي خبر (عياث يا عباد ضبي مجهول است . <BR>18-مختلف الشيعه ،ج7ص196، م124 <BR>19-من لايحضره الفقيه ، صدوق ، ج4ص 258وبحارالانوار ، ج62(بيروت ) ص82 وعوالي اللئاليج1ص 32ئص 447 وامالي الصدق ص 181 وسند احمد ج2 ص 443 <BR>20-رجوع شود به ايضاح القوائد في شرح القواعد ج3ص181 <BR>21=قابل پذيرش بودن يك مطلب از ديد گاه فقيه به معناي مطابقت آن با قواعد واصول فقه است. <BR>22-يا عباد ضبي نام او مجهول است (كافي، ج 5ص 410 رقم 4 وتهذيب ج7 ص 430واستبصار ج3، ص 250 <BR>23-من لايحضره الفقيه ، ج 3ص 273 رقم 4 وسائل ج21ص209، رقم 6. <BR>24- همان رقم 2. <BR>25-جامع المقاصد في شرح القواعد ص 269. <BR>26- مسالك ج 2، كتاب النكاح العيوب، <BR>27-رياض المسائل ج2ص133. <BR>28- جواهرالكلام ،ج30ص330. <BR>29-تهذيب ج7 ص 424، واستبصار ، ج 3 ص 246. <BR>30-جواهرالكلام ج 30ص 319، <BR>31-روايت نخست را درتهذيب ج 7س424بارقم 3961/4 وروايت دوم را درص 426. بارقم 1071/12 ودراستبصار روايت نخست ، ج3ص246بارقم 880/1وروايت دوم درص247 بارقم 6 88 /7آورده است. <BR>32-گويد هذه الروايه غير صحيحه في التهذيب (رجوع شود به نهاية المرام ج1، ص 325 <BR>33-رجوع شود به معجم رجال الحديث آية الله خويي، ج 11، صص 257رقم 7929وص 278 رقم 7940 <BR>34-كافي شريف ، ج 5ص410 رقم 4 رجوع شود به شرح تهذيب مجلسي (ملاذالاخيار) ج 12 ص 393، وشرح كافي امراة العقول)ج20 ص 159. <BR>35-به گفته معروف اشارت است : اجمعت العضاية علي تصحيح مايصح عن هولا وابان بن عثمان از دسته متوسطه وصفوان بن يحيي از دسته متتاخره اند. <BR>36-جواهرالكلام ج30ص 330. </FONT></TD></TR></TBODY></TABLE></P>
<DIV></DIV></SPAN></FONT>]]></description>
		<dc:creator>مازندنت</dc:creator>
			<pubDate>Mon, 08 Aug 2005 13:41:32 +0000</pubDate>
		</item>
		<item>
			<title>ارزش سنت و جذبه عدالت در توارث همسران</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/125-ارزش%20سنت%20و%20جذبه%20عدالت%20در%20توارث%20همسران</link>
			<guid>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/125-ارزش%20سنت%20و%20جذبه%20عدالت%20در%20توارث%20همسران</guid>
			<description><![CDATA[<P><!--StartFragment --><FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><TR><TD width="100%" ?>
<DIV align=right>
<TABLE dir=rtl cellSpacing=0 cellPadding=0 width="97%" border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD width="100%" height=50>
<P><FONT face=Tahoma size=2><!--StartFragment --><FONT size=3>&nbsp;</FONT><FONT face=Tahoma size=2><SPAN lang=en-us><FONT face=Tahoma size=2>دكتر ناصر كاتوزيان <BR><BR>خرد هر چند نقد كاينات است <BR>چه سنجد پيش عشق كيمياكار <BR>بيـا و حال اهـل درد بشنـو <BR>بـه لفظ اندك و معني بسيـار <BR><BR>مقدمه <BR>قانون مدني ميراثي از حقوق كهن است و به دليل ريشه قديمي خود به مفهوم « خانواده گسترده تكيه دارد؛ خانواده يي كه نسلهاي پياپي در آن پيوند و ارتباط دارند و ستون نسلها و حاشيه و اطراف آن از هم ارث مي برند. اين گروه اجتماعي از دير باز نقشي مهم در اقتصاد و سياست و همبستگي قومي و ملي داشته است. در درون گروه نيز ، همه به خاندان و تبار خويش افتخار مي كنند؛ خود را موظف به حفظ قدرت و شوكت آن مي دانند؛ به اطاعت از بزرگ خاندان مباهات مي كنند و در يك گورستان مي آرامند تا نشان پيوند ابدي آنان باشد. در اين گروه ، ارث بردن اعضاء از يكديگر طبيعي است هم با علاقه و ميل متوفي تناسب دارد و هم ضامن بقاي ثروت خانواده در درون آن مي شود . <BR>ولي ، امروز خانواده به سوي تركيبي از زن و شوهر و فرزندان پيش مي رود و علاقه هاي پيشين قومي رو به سستي نهاده است: به عنوان مثال، توارث ميان نواده هاي عمو و خاله نه مبتني بر محبت و علاقه و خود است مفروض متوفي است و نه به تحكيم مباني خانواده كمك مي كند. اين خويشان، به ويژه در شهرهاي بزرگ و كشورهايي كه مهاجرت در آن شايع است، گاه يكديگر را نمي شناسند و هيچ علاقه و ارتباطي با هم ندارند. در نتيجه حكمتي كه موجب توارث شده است تغيير يافته يا رو به دگرگوني است و تنها نشانه هايي از رسوم كهن( مانند احترام به پدر و مادر) در آن ديده مي شود. <BR>از سوي ديگر همبستگي ميان زن و شوهر نيز چهره ديگري يافته است. در اخلاق كنوني ، زن بيگانه اي نيست كه به حكم ضرورت به خانواده شوهر پيوند خورده باشد تا مرگ شوهر بتواند او را از ستون اصلي جدا سازد و به خاندان پدري بازگرداند اين بيگانه، به ويژه اگر فرزندي را هم در دامان خود پرورده باشد، مركز عاطفي خانواده نوپا و يار و همدل و معاون شوهر است؛ و پس از مرگ او ، بازمانده كانون پيشين و نگاهبان خانواده صدمه ديده و نام متوفي و حامي فرزندان آن است پس ، سزاوار نمي نمايد كه گاه از ميراث خود محروم بماند يا اندكي سهم برد و ثبات خانواده يي كه او يكي از پايه گذاران اصلي آن بوده است به عموزاده يي داده مي شود كه ساليان دراز از فرهنگ و تبار خويش گريخته و تنها نامي از متوفي در خاطره اش مانده است. <BR>با وجود اين ، شتاب تحول حقوق، بويژه در موردي كه احكام آن از سنتهاي پاگرفته يا موازين مذهبي الهام گرفته باشد، به مراتب كندتر از دگر گونيهاي اجتماعي و پيشرفتهاي صنعتي است و تجربه نشان مي دهد كه قواعد حقوقي، بر حسب طبيعت خود، ميل به سكون و ثبات دارد و به كندي حركت مي كند. حقوقدان نيز در انديشه هاي خود محافظه كار است و به دشواري از سنتها و ارزشهاي تاريخي دل مي كند، دليل اين كندي، بي مبالاتي يا ترجيح وضع انفعالي در امور اجتماعي نيست ؛ دليل آن ، ارزشي است كه براي ثبات روابط حقوقي و حفظ حرمت سنتها و عادتها قائل است . در نظام حقوقي، ارزش همگاني با مصلحت و نيازهاي اجتماعي و ارزش سنتها، به عنوان ستون تمدن قومي ، دو عامل نيرومند محرك است و ضرورت و تعادل اين دو نيرو است كه از شتاب تحول مي كاهد. به همين جهت است كه در حقوق بيشتر كشورهايي كه تمدن قديمي دارند، در بخشهاي ارث و خانواده قواعدي به چشم مي خورد كه به رسوم و عادتهاي ملي و سنتهاي مذهبي بيش از مصلحت و منطق تكيه دارد. <BR>هنر حقوقدان و جمع ارزشها <BR>در حقوق ما، استخوانبندي احكام ارث بر پايه موازين شرعي تكيه دارد و حقوقدان ، به دليل اعتقاد به اين حرمت والا يا منع قانون اساسي از تجاوز به احكام مذهبي ، با احتياط فراوان با آنها روبه رو مي شود و دست خود را در جستجوي عدالت باز نمي بيند. دشواري در اين است كه او ، همانند حكيم و جامعه شناس، در كشف حقيقت آزاد نيست و پاي در عقال نظام حقوقي و آرمانها و اعتقادهاي خود دارد؛ از درون و بيرون در فشار است و همين عوامل سبب مي شود تا مبارزي دائمي، محافظه كار و محتاط جلوه كند و در حالي كه دستي بر سر و دستي ديگر بر قلب خود دارد، از تلاش باز ايستد و از آتش پنهان خاكستري سرد به جا ماند. <BR>با وجود اين هنر واقعي در گشودن كوره راه عدالت است و فضيلت در اجتهاد فن متناسب با هنر دادگستري نيز در جمع و همگون كردن ارزشها است. حقوقدان بايد اين فن را در خدمت آن هنر گذارد. عشق و عقل را در هم آميزد؛ نداي وجدان و تكليف را همگام سازد؛ ارزشهاي متزاحم را مصون دارد و ايمان و نياز و ضرورت را آشتي دهد . در بحث ما، راه حل معقول در جمع خواستها و حرمت سنتهاست. زيرا، نه از فشارنيازها و واقعيتهاي اجتماعي مي توان گذشت ، نه از حفظ حرمت سنتها چشم پوشيد تمام هنر نيز در تمهيد چنين راه حلهايي است . بايد راه تحول آرام حقوق به سوي عدالت را باز گذارد تا دريچه اطميناني براي كاستن از فشار نيازها باشد. در اين مسير از دو وسيله مستقيم و با واسطه مي توان سود برد. <BR>1-وسيله مستقيم ، اجتهادهاي تازه در سايه چهره هاي حادث عدالت است. لزوم احترام به قواعد مذهبي و سنتها به معني رضا به ثبات احكام و سكون و بي حركتي نيست. طرح دوباره منابع اصلي فقه گاه نشان مي دهد كه چه بسا شهرتها كه بي پايه و راهزن يا وابسته به مصلحت گرايي زمان است و نبايد از آنها سدي در برابر حركت انديشه ها ساخت . ما نيز بي تفاوت از اشكالها و تعبدها نمي گذريم و شوق رسيدن به عدالت دستمايه و محرك پيشنهادهاي اصلاحي در اين مقاله است. <BR>2-استفاده از سياست قانونگذاري و اجتهاد تازه در مقام تفسير گاه به موانع اساسي بر مي خورد. در چنين حالتي ، نبايد به انتظار تحول قهري، اخلاقي و سياسي پاي از رفتن بست. فن مناسب براي گريز از مانع، تمهيد فرضهايي حقوقي و آماره هاي قانوني و انتخاب اداري است تا به طور غير مستقيم قواعد حقوق به عدالت نزديكتر شود به عنوان مثال ، براي محدود ساختن وارثان ، مي توان بر تملك ميراث خويشان دور ماليتهاي سنگين وضع كرد و همسر را از پرداخت ماليات معاف كرد ( چنانكه دولتها به طور معمول از اين تمهيد استفاده مي كنند تا در عمل خزانه عمومي را جانشين خويشان دور سازند) يا با تشويق به نوشتن وصيتنامه هاي مناسب، اراده متوفي را ، كه بيش از هر كس به اقتضاي رعايت عدالت ميان وارثان خود آگاه است، وسيله تعديل قواعد حقوق ساخت؛ يا با پيش بيني « وصيت مفروض» از تسامح كاهلان نيز سود برد. <BR>در بحثهاي اصلي ، بويژه هنگام طرح نابرابريهاي ارث زن و شوهر، شيوه به كارگيري اين وسايل فني را نشان مي دهيم تا آنچه را به اشارت گفتيم به مجرد گرايي و كلي بافي تعبير نشود. <BR>وراثت همسر همراه با وارثان نسبي <BR>همسر شخص به سبب ارث مي برد؛ نه حاجب وارثان نسبي مي شود و نه هيچ وارثي مي تواند مانع از ارث بردن او گردد( ماده 891 قانون مدني ) موقع همسر شخص، به عنوان شريك زندگي و يكي از دو ستون خانواده، از جهتي فراتر از خويشاني است كه به قرابت ارث مي برند و گاه ميراثي بيش از فرزندان و پدر و مادر مي برد؛ بويژه ، در خانواده هاي پرجمعيت كه شمار فرزندان زياد است، اين امتياز به روشني احساس مي شود. به عنوان مثال، اگر متوفي پدر و مادر و پنج پسر و دو دختر و زن داشته باشد، سهم زوجه بيش از سهم هر يك از فرزندان مي شود و سهم زوج در اين باره چشمگيرتر است، در طبقه دوم و سوم نيز اگر شمار خويشان در خط اطراف زياد باشد، با ترقي فرض همسر به دو برابر و بازهم اين امتياز آشكارتر است؛ حالتي كه در سده هاي پيشين شايع بوده است و امروز در جامعه هاي صنعتي و بويژه در شهرها كمتر ديده مي شود و همين امر سبب شده است تا عدالت پيشين دگرگون شود و فرض همسر، در مقام قياس با ساير وارثان، ناچيز جلوه كند. <BR>قانون مدني در ارث تمام طبقه ها به اشتراك همسر با خويشان نسبي تصريح كرده است: <BR>1-در طبقه اول، ماده 913 قانون مدني اعلام مي كند :« در تمام صور مذكوره در اين مبحث ، هر يك از زوجين كه زنده باشد فرض خود را مي برد و اين فرض عبارت است از نصف تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه، در صورتي كه ميت اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد و ربع تركه براي زوج و ثمن آن براي زوجه، در صورتي كه ميث اولاد يا اولاد اولاد داشته باشد و مابقي تركه، بر طبق مقررات مواد قبل مابين ساير وراث تقسيم مي شود.» <BR>2-در طبقه دوم ، ماده 927 مي گويد: « در تمام مواد مذكور در اين مبحث ، هر يك از زوجين كه باشد فرض خود را از اصل تركه مي برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه. <BR>3-در طبقه سوم نيز در ماده 928 مي خوانيم :« در تمام موارد مزبوره در اين مبحث هر يك از زوجين كه باشد فرض خود را از اصل تركه مي برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه.» <BR>گفتار نخست . قواعد مشترك توارث <BR>شرايط و موانع توارث <BR>در ماده 940 قانون مدني آمده است :«زوجين كه زوجيت آنها دائمي بوده و ممنوع از ارث نباشند، از يكديگر ارث مي برند.» اين حكم، نه تنها قاعده توارث ميان دو همسر را اعلام مي كند. آن را مشروط به دائمي بودن زوجيت مي سازد. شرط طبيعي ديگري كه از مجموع قواعد ارث، و از جمله تاريخ انتقال تركه در زمان مرگ مورث، بر مي آيد اين است كه پيوند زناشويي (سبب) در لحظه تحقق ارث موجود باشد تا همسر بتواند به اين عنوان وارث تلقي شود. با جمع آمدن دو شرط – وجود پيمان زناشويي در زمان مرگ 2- دائمي بودن زوجيت ، مقتضي، اگر به مانعي برنخورد، سبب انتقال بخشي از تركه به همسر مي شود. وقوع نزديكي ميان زن و شوهر از شروط عمومي وارث به سبب نيست و چنان كه خواهيم ديد ، در نكاح مريض اماره نياز شوهر به داشتن همسر است . <BR>درباره موانع ارث، قواعد عمومي حكمفرماست. با وجود اين، در مورد كفر بايد افزود كه اگر همسر مسلمان پيش از مرگ او كافر شود، بي گمان از ارث او محروم است( ماده 881 مكرر قانون مدني ) ولي، درباره توصيف خروج از اسلام ، بايد ميان موردي كه كفر سبب انحلال نكاح مي شود و فرضي كه با وجود كفر همسر زوجيت باقي مي ماند تفاوت گذارد. <BR>1-در موردي كه كفر باعث انحلال زوجيت است ، مانند فرضي كه شوهر كافر شود يا زن مذهبي اختيار كند كه از ديدگاه اسلام غير كتابي است ، بايد آن را از اسباب انحلال زوجيت ( مقتضي) شمرد نه مانع توارث زيرا، مانع به امري گفته مي شود كه از نفوذ مقتضي جلوگيري كند؛ در حالي كه ، با انحلال زوجيت در زمان حيات مورث مقتضي ارث در زمان مرگ او از بين مي رود و زمينه توارث وجود ندارد تا كفر مانع آن شود. پس ، بايد بقاي اسلام را از شرايط تحقق مقتضي ( نكاح) شمرد. همچنين است در موردي كه همسر كافري اسلام آورد و نكاح پيش از مرگ مورث منحل شود. <BR>2-فرضي كه كفر سبب انحلال زوجيت نمي شود، مانند اينكه زوجه مسلمان مسيحي يا يهودي شود، كفر را بايد از موانع ارث شمرد . زيرا، با وجود مقتضي ارث ( نكاح) از نفوذ آن جلوگيري مي كند. <BR>الف. وجود پيمان زناشويي در زمان مرگ <BR>اهميت بقاي زوجيت <BR>انحلال نكاح، خواه در اثر فسخ باشد يا انفساخ يا طلاق . سبب توارث ميان زن و شوهر را در تاريخ تحقق از بين مي برد. حكم ماده 943 قانون مدني نيز كه اعلام مي كند :« اگر شوهر زن خود را به طلاق رجعي مطلقه كند ، هر يك از آنها كه قبل از انقضاء عده بميرد ديگري از او ارث مي برد….» با اين قاعده تعارض ندارد و نبايد آن را استثناي واقعي شمرد. زيرا « زوجه كه در عده طلاق رجعي است در حكم زوجه است ( بند 2 ماده 8 ق.ا.ح.) و قانونگذار با ايجاد فض بقاي زوجيت در زمان عده طلاق رجعي » ، حكم ماده 943 قانون مدني را نيز در قلمرو قواعد عمومي قرار داده است. مشهور فقيهان گامي فراتر نهاده و انحلال واقعي نكاح را نيز منوط به سپري شدن عده طلاق مي دانند و نشانه هايي از پذيرش اين نظر در نوشته هاي حقوقي كنوني نيز ديده مي شود. <BR>طلاق در مرض متصل به فوت و فرض بقاي زوجيت <BR>در ماده 944 قانون مدني آمده است : « اگر شوهر در حال مرض زن خود را طلاق دهد و ظرف يك سال از تاريخ طلاق به همان مرض بميرد ، زوجه از او ارث مي برد ، اگر چه طلاق بائن باشد، مشروط بر اين كه زن شوهر نكرده باشد.» اين حكم به ظاهر خلاف قاعده و استثنا است ، زيرا اثر طلاق بائن و همچنين طلاق رجعي پس از پايان عده بي گمان انحلال نكاح است و زني كه در زمان فوت مرد در زوجيت او نيست ، نبايد از او ارث ببرد.وانگهي شوهر كردن زن پس از پايان عده نبايد اثري در ارث او از شوهر داشته باشد. <BR>با وجود اين ، پيشينه تاريخي ماده 944 قانون مدني در فقه نشان مي دهد كه به احتمال زياد دليل واقعي ارث بردن زن عدم نفوذ طلاق در ارث ، به دليل حرمت يا كراهت طلاقي است كه شوهر در واپسين بيماري مي دهد. در فقه ، گروهي از انديشمندان بيمار مشرف به مرگ را در حكم محجور مي دانند، به اين عنوان كه چنين انساني نمي تواند در اموال و امور خود تصميم شايسته بگيرد و به همين جهت ، تصرفهاي منجز او را هم در حدود ثلث نافذ مي دانند و طلاق مريض را در ارث مؤثر نمي سازند. مبناي اين حكم را به معني جلوگيري از محروم ساختن زن از ارث در واپسين روزهاي زندگي شوهر مي بينند. ولي، در نظر مشهور حكم توارث به اين دليل نيست كه شوهر در مكان اتهام به اقدام ضرري بر زن قرار گرفته است. متعلق حكم، طلاق در مرض متصل به موت است. از اين عبارت چنين برمي آيد كه حكم توارث به مرض تعلق گرفته است به تهمت به بيان كنوني ما در حقوق توارث نه مجازات اقدام اضراري شوهر است نه اماره بر وجود قصد اضرار به زن حكمي است موضوعي و ناظر به عدم نوفذ طلاق مريض در ارث. <BR>بر اين مبنا حكم توارث استثناء بر قاعده « لزوم بقاي زوجيت » نيست ؛ اثر عدم نفوذ طلاق بيمار در ارث زن است ؛ حكمي كه نتيجه آن فرض بقاي زوجيت از جهت ارث زن است مانند فرض غير منقول بودن اسباب و ادوات زراعت ، از جهت صلاحيت محاكم و توقيف اموال. <BR>به دليل فرض بقاي زوجيت ، حكم ماده 944 را بايد تفسير محدود كرد. پس ، اگر شوهر از بيماري حال طلاق بهبود يابد سپس در اثر بيماري ديگر يا حادثه اي فوت كند، زن از او ارث نمي برد . همچنين حكم ارث ويژه زن است و در موردي كه زن پيش از شوهر بميرد، نسبت به ارث زوج اجرا نمي شود در موردي هم كه زن خواهان طلاق است و شوهر اجبار به طلاق مي شود. از شوهر بيمار ارث نمي برد. <BR>فرض نسبي بطلان نكاح در واپسين بيماري <BR>نكاح در دوران بيماري بي گمان كاري مشروع است ، جز اين كه احتمال دارد انگيزه اصلي شوهر افزودن همسر خود بر شمار وارثان باشد، اين است كه براي رفع شبهه ، قانونگذار همخوابگي با زن را نشان اراده جدي بر نكاح قرار داده است؛ بدين تعبير كه ، آميزش با زن دليل نياز شوهر به داشتن همسر و نداشتن انگيزه اضرار به وارثان است، ولي مرگ شوهر و همخوابه نشدن با همسري كه در آخرين بيماري اختيار شده است اين احتمال را تقويت مي كند كه نكاح صورتي براي تحقق بخشيدن به جهت نامشروع متوفي است. پس ، براي جلوگيري از آن هدف و بر پايه گريز از مظنه ورود ضرر ، چنين نكاحي در ارث بي اثر شناخته شده است ماده 945 قانون مدني در اين زمينه اعلام مي كند: <BR>« اگر مردي در حال مرض زني را عقد كند و در همان فرض قبل از دخول بميرد ، زن از او ارث نمي برد، ليكن اگر بعد از دخول يا بعد از صحت يافتن از آن مرض بميرد، زن از او ارث مي برد.» <BR>در اين حكم اباحه دخول به زني كه در حال بيماري متوفي همسر او شده است دليل بر درستي و نفوذ نكاح است و محروم ماندن زن از ارث نشان عدم نفوذ آن پس در مقام جمع اين دو نشان عام و خاص ، بايد چنين نتيجه گرفت كه نكاح مشروع و نافذ است، ولي در ارث اثر ندارد. اين چهره بطلان نسبي ، كه مانند آن را در طلاق مريض ديديم ، در نظريه هاي حقوقي ما ناشناخته مانده است. با وجود اين ، واقعيتي است كه نبايد كتمان كرد. بايد پذيرفت كه در كنار دو مفهوم شايع بطلان و عدم نفوذ، ضمانت اجراي ديگري نيز وجود دارد كه عدم قابليت استناد، اصطلاحي مناسب براي بيان نسبي بودن آن است ؛ بدين تعبير كه گفته شود:« نكاح مشروع و نافذ است . ولي براي زن در برابر ساير وارثان قبال استناد نيست، همچنين ، در طلاق مريض ، بايد گفت « چنين طلاقي در موضوع ارث براي وارثان در برابر زن قابل استناد نيست.» <BR>در آخرين تحليل ، بايد توجه داشت كه « عدم قابليت استناد، نكاح مريض در برابر وارثان ملازمه با « فرض بطلان نكاح» نسبت به ارث زوجه دارد. پس ، بايد حكم مبتني بر آن را تفسير محدود كرد تا از قلمرو فرض حقوقي تجاوز نكند. در نتيجه، اگر زن پيش از نزديكي با شوهر بيمار خود زودتر از او بميرد، شوهر از زن ارث مي برد. همچنين ، حكم منع از ارث را نمي توان به مهر نيز سرايت داد. بدين ترتيب ، حكم ماده 945 نيز به قلمرو اصل موجود پيمان زناشويي، باز ميگردد و چهره استثنايي آن از بين مي رود و همگوني قواعد صدمه نمي بيند. <BR>ب. دوام نكاح <BR>توارث زن و شوهر ويژه نكاح دائم است <BR>در ماده 940 قانون مدني توارث زن و شوهر مقيد به دائمي بودن نكاح شده است. در ماده 1077 قانون مدني نيز مي خوانيم كه : <BR>«در نكاح منقطع، احكام راجع به وراثت زن… همان است كه در باب ارث … مقرر شده است.» <BR>پس، مي توان نتيجه گرفت كه شرط توارث ميان زن و شوهر اين است كه نكاح دائمي باشد و در نكاح منقطع، نه زن از شوهر ارث مي برد و نه شوهر از زن ماده 1077 قانون مدني را نيز بايد بدين گونه تكميل كرد كه ، در نكاح منقطع احكام راجع به وراثت زن و شوهر همان است كه در باب ارث مقرر شده است. زيرا آن مفاد ماده 940 و پيشينه قانون مدني در فقه برمي آيد كه هيچ تفاوتي ميان زن و شوهر در اين زمينه نيست. <BR>آيا شرط توارث در نكاح منقطع نفوذ حقوقي دارد؟ <BR>در پاسخ به اين پرسش، اتفاق نظر وجود ندارد. گرهي از فقيهان گفته اند كه ، نكاح منقطع اقتضاي ايجاد توارث ميان زن و شوهر را ندارد، ولي اگر در عقد شرط وراثت به سود يكي از آن دو يا هر دو طرف شود، بايد آن را نافذ شمرد. جمع ديگر ، شرط را باطل شمرده اند. به اين دليل كه ، اگر پذيرفته شود عقد منقطع به حكم شرع اقتضاي توارث ندارد، شرط توارث بدين مي ماند كه بيگانه اي را در زمره وارثان آورند: پس نبايد آن را نافذ شمرد. اين اختلاف به نويسندگان حقوق مدني نيز سرايت كرده است . از نظر منطقي نظري كه شرط را نافذ نمي داند قويتر است، زير قواعد ارث وابسته به نظم عمومي است؛ نه با تراضي مي توان كسي را بر شمار وارثان افزود نه وارثي را از اين امتياز محروم ساخت ( ماده 837 قانون مدني ) پس ، اگر عقد منقطع را قانون از اسباب توارث نشناسد( چنانكه از ماده 940 برمي آيد) . شرط و تراضي دو طرف در اين راه مؤثر نمي افتد. <BR>با وجود اين ، كسي كه مايل است بخشي از تركه را به همسر خود بعد از فوت واگذار كند مي تواند تا ميزان ثلث دارايي به سود او وصيت كند و از اين وسيله فني براي تحقق اراده اش سود برد. همچنين ، در صورتي كه دادگاه از اوضاع و احوال و مفاد تراضي در عقد چنين استنباط كند كه مقصود از شرط وراثت تمليك بخشي از تركه به سود همسر است. بايد آن را نافذ شمرد و از اين راه به عدالت كمك كرد. علاوه بر اين ، هر جا كه به دليل عدم ذكر اجل يا ابهام در مدت يا عبارتهاي به كار رفته در بيان مقصود نسبت به نوع نكاح ترديد شود، بويژه در فرضي كه مدت طولاني زندگي مشترك و داشتن فرزند آن را تأييد كند، بايد آنچه را واقع شده است حمل بر نكاح دائم كرد. <BR>گفتار دوم . ميراث شوهر <BR>فرض ثابت شوهر ؛ يادآوري <BR>چنانكه گفته شد، شوهر تنها به فرض ارث مي بردو هيچ وارث ديگري حاجب او نمي شود . اين فرض در موردي كه زن فرزند دارد « خواه از همان شوهر يا از ديگري و خواه فرزند مستقيم باشد يا نواده »، يك چهارم از تركه است ( بند 1 ماده 900 قانون مدني ) و در حالتي كه زن فرزندي ندارد، نيمي از تركه ( بند 1 ماده 899 قانون مدني ) در نتيجه ، در تمام مواردي كه شوهربا طبقه دوم يا سوم از خويشان نسبي شريك در تركه است، نصف از تركه را به او مي دهند و نيم ديگر را به ساير وارثان امتيازي كه چشمگير است و با مفهوم خانواده كوچك ( همسران و فرزندان) در ديد اجتماعي كنوني تناسب بيشتر دارد. <BR>فرض شوهر ثابت است و در موردي كه در گروه وارثان صاحب قرابتي هست چيزي به شوهر رد نمي شود، زيرا رد ويژه خويشان نسبي است و به همين مناسبت آن را « رد به قرابت » مي نامند . ماده 905 قانون مدني در اين باره مي گويد: <BR>« از تركه ميت هر صاحب فرض حصه خود را مي برد و بقيه به صاحبان قرابت مي رسد و اگر صاحب قرابتي در آن طبقه مساوي با صاحب فرض در درجه نباشد، باقي به صاحب فرض رد مي شود، مگر در مورد زوج و زوجه كه به آنها رد نمي شود…» <BR>درباره اين حكم بايد افزود كه همسر به سبب ارث مي برد؛ به ويژه طبقه معيني است نه خويشي او با ساير وارثان سنجيده مي شود. شوهر با همه طبقه ها ارث مي برد و خويشان نسبي در درجه قرابت با او در رقابت نيستند. پس، بايد امكان رد را در صورتي مطالعه كرد كه ميزان تركه مفروض در محاسبه ( واحد) بيش از فرضها باشد ( مانند موردي كه متوفي شوهر و يك خواهر امي دارد) . در اين حالت ، از مانده تركه چيزي به شوهر داده نمي شود و هر چه هست به صاحب قرابت داده مي شود. در مثالي كه آورده شد، شوهر 2/1 به فرض مي برد و خواهر امي 6/1 و مانده تركه 3/1 آن است كه به خواهر امي داده مي شود و در نتيجه ، سهم او نيز 2/1 از تركه است . <BR>موردي كه شوهر تنها وارث همسر است <BR>در چنين موردي فرض شوهر 2/1 از تركه است و مانده نيز به او رد مي شود؛ چنانكه در پايان ماده 905 مي خوانيم: <BR>«…ليكن اگر متوفي به غير از زوج نباشد، زائد از فريضه به او رد مي شود»؛ يعني ، در حالتي كه شوهر تنها وارث همسر خويش است، تمام تركه را به ارث مي برد. با خواندن حكم ماده 905 ، بي درنگ اين پرسش به ذهن مي رسد كه چرا در مورد زن اين ترتيب رعايت نمي شود و ميراثي را كه خود به ياري شوهرش فراهم آورده است همانند تركه بي وارث به دولت مي رسد؟ پاسخي در خور به نظر نمي رسد، زيرا وجدان انسان ميل به عدالت دارد و حقوقدان نيز قانون را عادلانه مي پسندد و مي كوشد تا راهي براي تحقق آرمان خود بيابد. <BR>در گفتار سوم و هنگام طرح ارث زن دوباره به اين پرسش باز مي گرديم و به تحليل مداركي مي پردازيم كه نويسندگان قانون مدني را به چنين تبعيضي ترغيب كرده است. <BR>شوهر از تمام اموال زن ارث مي برد. <BR>در ماده 946 قانون مدني آمده است : <BR>« زوج از تمام اموال زوجه ارث مي برد، ليكن زوجه از اموال ذيل ) اموال منقول از هر قبيل كه باشد 2) از ابنيه و اشجار.» <BR>مبناي حكم ماده 946 قانون مدني در مورد شوهر ، آيه 11 از سوره النساء » قرآن مجيد است ، بدين عبارت : <BR>« ولكم نصف ماترك ازواجكم ان لم يكن نهن ولد فان كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن…» <BR>از اطلاق واژه « ما ترك » چنين استفاده مي شود كه شوهر از تمام اجزاء آن ارث مي برد و در اين باره همه مسلمانان اتفاق نظر دارند. زن نيز در متن قرآن همانند شوهر است. در دنباله آيه 11 از سوره نساء مي خوانيم: <BR>« فلهن الربع مما تركتم ان لم يكن و لد فان كان لكم و لد فلهن الثمن مما تركتم…» <BR>بدين ترتيب عدالت الهي در كلام او رعايت شده است و در دلالت آيه بر اين كه فرض زوجه نيز تمام تركه شوهر را در بر مي گيرد، هيچ سخني نيست . اختلاف فقيهان در دلالت اخبار رسيده از امام معصوم (ع) است كه نتيجه آن بدين گونه در ماده 946 قانون مدني آمده و در گفتار سوم خواهيم ديد كه محدودترين نظرها درباره ميراث زن است. <BR>گفتار سوم. ميراث زن <BR>نابرابريهاي ارث زن و شوهر <BR>از آنچه گفته شد سه تفاوت عمده ميان احكام ارث زن و شوهر در قانون مدني به چشم مي خورد. <BR>1-ميزان ارث شوهر دو برابر زن است شوهر نصف و در صورت وجود اولاد يك چهارم از تركه زن را ارث مي برد؛ فرض زن يك چهارم و با وجود اولاد يك هشتم از اموال شوهر است. <BR>2- در صورتي كه شوهر وارث منحصر زن باشد، تمام تركه زن ميراث او است ؛ ولي ، زني كه تنها وارث شوهر است بيش از يك چهارم ارث نمي برد. <BR>3- شوهر از تمام اموال زن ارث مي برد، در حالي كه زن از زمين ارث نمي برد و از تملك عين بنا و درختان محروم است و فرض خود را از بهاي آنها مي برد. <BR>تحولات اقتصادي و اخلاقي و مهندسي اجتماعي <BR>گذشته از تفاوتهاي احكام ارث زن و شوهر، از نظر اجتماعي نيز چند تحول مهم تعادل ميراث زن در برابر شوهر و گاه زن و شوهر را در برابر ساير وارثان بر هم زده است. <BR>1-چنانكه گفته شد در جامعه هاي صنعتي و بويژه شهرهاي بزرگ، علاقه هاي خانوادگي و همبستگي اقوام و قبيله يي رو به سستي نهاده و جاي خود را به همبستگيهاي ملي و اعتقادي و سياسي و اقتصادي داده است. به همين جهت جامعه شناسان و حقوقدانان به اين توافق نسبي دست يافته اند كه خانواده بزرگ اعتبار خود را از دست داده و خانواده كوچك ، مركب از زن و شوهر و فرزندان ، بايد مورد حمايت ويژه قرار گيرد. سنتها نيز تنها در مورد پدر و مادر و تا اندازه يي برادر و خواهر كارگزارند. پس ، اگر زن يا شوهري بميرد، همسر از تركه را حق خود و فرزندانش مي داند با اكراه سهم پدر و مادر را نيز مي پذيرد. اخلاق عمومي نيز زن و شوهر را مقدم بر كلاله ها و خويشان طبقه سوم مي داند تفاوت ميان خواستهاي اجتماعي و قانون را گاه احترام به سنتها جبران مي كند، ولي آن را از بين نمي برد. <BR>2- با سست شدن علاقه هاي عشيرتي و قبيله يي، ديگر زن پيوند ناهمگوني از قوم ديگر برخانواده نيست ؛ يكي از دو ستون اصلي خانواده نوبنياد است . تعصب قومي نيز مانع از ارث بردن او از خانه موروثي، كه همچون سرزمين دولت خانوادگي تلقي مي شد، نيست. امروز، شوهر كردن زن پس از مرگ شوهر فاجعه يي نيست كه بايد از ديدگاه خانواده شوهر دور بماند. در نتيجه، محروم ماندن زن از ارث زمين و عين ابنيه و اشجار مبناي اجتماعي خود را از دست داده است. <BR>3-در خانواده هاي پرجمعيت پيشين ، فرض زن با خويشان نسبي در تعادل بود، و چنانكه در مقدمه بحث ديديم، گاه بيش از سهم هر فرزند مي شد. ولي ، در خانواده هاي كنوني كه شمار فرزندان كم است ، فرض 8/1 گاه ناچيز مي نمايد؛ به ويژه ؛ در حالتي كه زن با يكي از خويشان دور شوهر در طبقه سوم همراه است. سهم او 4/1 ناچيزتر جلوه مي كند. <BR>4- در سده هاي پيشين، زمين و عرصه بنا ارزش كنوني را نداشت؛ آباد كردن زمين ارزش مي آفريد و بنا و درخت و چاه اركان اصلي دارايي بود. ولي ، امروز فزوني ساكنان و كنبود زمينهاي مباح و قابل آباداني وضع را دگرگون كرده است: هر چه بر تراكم جمعيت افزوده شود، ارزش زمين نيز فزوني مي يابد. پس، در گذشته محروم ماندن زن از زمين و عرصه، آن اندازه به چشم نمي خورد كه در وضع كنوني به نظر مي آيد. <BR>5- خواستهاي اجتماعي و ادعاها نيز در جهان كنوني دگرگون شده است. اگر زنان در قديم بدين خشنود مي شدند كه به عنان انسان مورد عنايت شوهران باشند و به نيكي و عدل با آنان رفتار شود. امروز ادعاي برابري و گاه برتري دارند. در جهان صنعتي، زنان در اقتصاد خانواده و كشور سهمي برجسته دارند و ديگر موجودي سربار و مصرف كننده و اجير به حساب نمي آيند تا به سهم ناچيز خود ار دارايي سرپرست خانواده قانع باشند؛ اينان خواهان مشاركت هستند نه احسان وانگهي نفوذ اين نيرو محدود به سازمانهاي زنان در برابر صف آراسته مردان نيست؛ اخلاق عمومي و سازمانهاي بين المللي و حقوق بشر نيز با آنان همداستان هستند. اين تخمه فعال بسياري از نظامهاي حقوقي را بر هم زده است و دولتها ناچار شده اند در راه برابر ساختن حقوق زن و مرد يا دست كم تعادل نسبي آنها گام بردارند . پس، خرد اداري حكم مي كند كه نظم بخشيدن و آرام كردن و هدايت اين نيرو در زمره برنامه هاي اجتماعي و حقوقي مهم قرار گيرد. غفلت و بي مبالاتي بر قانونگذار و مديران بخشوده نيست و بي گمان به بنيان خانواده آسيب مي رساند و واكنشهاي نامطلوب به بار مي آورد. <BR>منتها، دشواري اين گونه مصلحتگراييها در « مهندسي اجتماعي » آن است كه در غالب موارد با ارزشهاي اخلاقي و اقتصادي و سياسي در تعارض است و انتخاب ارزش با مصلحت برتر به سختي صورت مي پذيرد . در مسأله ارث زن، عاملهاي خواهان اصلاح را به اجمال يادآور شديم نيروي اصلاح طلب را دريافتيم؛ ولي، از سوي ديگر قدرت و اعتبار سنتها و ارزش والايي را كه موازين اسلامي دارد نبايد از ياد برد. احكام ارث قانون مدني از يادگارهاي فقه اماميه است و در پرتو قواعد اسلامي ريشه آن احترام فراوان دارد و همين احترام و اعتبار مرز نوگرايي و عدالت خواهي را فشرده مي كند. <BR>وانگهي، حقوقدان در جستجوي عدالت ، آزاد نيست و آرمانها او بايد در درون نظام حقوقي صورت پذيرد. قواعد مربوط به ارث زن چنان صريح است كه رويه قضايي و انديشه هاي حقوقي توان ايجاد تحول در اين زمينه را ندارد. پس ، ناچار بايد از قانونگذار خواست كه به ضرورتها پاسخ گويد قانونگذار نيز نمي تواندبه قواعد مذهبي تجاوز كند. در نتيجه، هر پيشنهاد اصلاحي نيز بايد در مرحله نخست راهي نشان دهد كه مقصود را در درون نظام حقوقي اسلام قايل تحقق سازد بر پايه همين مبنا، به استقبال تفاوتهاي ارث زن و شوهر مي رويم و امكان اصلاح و تحول احكام را در حقوق كنوني ارزيابي مي كنيم. ولي، پيش از طرح مسائل اصلي ، به مقدمه يي مشترك نياز هست كه بارها در فلسفه حقوق و مناسبتهاي گوناگون از آن سخن گفته ايم و اجمالي از آن را يادآور مي شويم. <BR>مقدمه و مباني <BR>در جستجوي راه حلهاي اسلامي، بايد به دو نكته مهم توجه داشت: <BR>1-رأي فقيه را بايد از حكم شرع تميز داد: اختلاط فتاواي فقيهان اسلامي با منابع و موازين شرعي باعث شده است كه بعضي چنين پندارند كه هر گونه اصلاح يا تحولي در فقه سنتي مخالفت با شريعت است، در حالي كه بايد پذيرفت كه بخش مهمي از فقه زاده استنباط عقلي و انديشه ها و آرمانهاي فقيهان در دوران طولاني عصر اجتهاد است. اين سرمايه فرهنگي داراي ارزشي والاست ، ولي امكان اجتهاد تازه و رعايت مصلحت و ضرورتهاي كنوني را از مانميگيرد. آنچه ما را پايبند مي كند، لزوم سير و حركت در نظام اسلامي و رعايت منابع مسلم آن است وانگهي، تحول آرامي كه فقه در تاريخ انسجام و تكامل خود يافته است ، نشان زنده يي از تغييير برداشتها و شيوه استدلال در اين نظام حقوقي است. <BR>2- تحمل نظرهاي نو در امور اختلافي. آنچه درباره تميز حكم شرع از رأي فقيه گفته شد به معني انكار نفوذ نظام فرهنگي و حقوقي فقه و نظرهايي كه در آن ابراز شده نيست . شكستن اين حصار فرهنگي ، در موردي كه فقيهان به اتفاق رسيده اند. دشوار است و بويژه ، اگر شرايط تحقق اجماع در آن اتفاق جمع باشد، به معني تجاوز به موازين اسلامي است. ولي ، در فرضي كه فقيهان نيز در استنباط حكم اختلاف دارند، هيچ قاعده يي قانونگذاررا ناگريز از بيرون نظر مشهور نمي كند. در اصل 147 قانون اساسي پيش بيني شده است كه دادرس مي تواند، در صورتي كه قانوني نباشد، به فتاواي معتبر استناد كند. فتواي غير مشهور نيز ممكن است معتبر باشد و انتخاب آن با قاضي است. پس بايد پذيرفت كه نظام حقوقي ما توان تحمل نظرهاي نو را ، بويژه در صورتي كه با فتواي معتبري از فقيهان همراه باشد، دارد. در نتيجه ، بايد گفت : اگر قاضي بتواند با انتخاب نظري مهجور از شهرت پيروي نكند و عدالت ملموس را بر آن ترجيح دهد، بي گمان قانونگذار نيز چنين اختياري دارد و نمي توان بر او خرده گرفت كه چرا عدالت را فداي شهرت نكرده است. <BR>تفاوت فرض زن و شوهر؛ وصيت مفروض <BR>چنانكه گفته شد، تفاوت اين دو فرض مستند به حكم قرآن است ( سوره نساء ، آيه 11)و تغيير آن در نظام حقوق اسلامي و در سايه قانون اساسي امكان ندارد، پس بايد به تمهيدهاي فرعي توسل جست : ساده ترين وسيله ، براي شوهري كه مايل است همسر او بيش از فرض خود از تركه ببرد، استفاده از وصيت است . شوهر مي تواند ثلث تركه خود يا كمتر از آن را به سود همسر وصيت كند و بدين وسيله در ميزان فرض او بيفزايد. قانونگذار نيز مي تواند با ايجاد « فرض حقوقي » اين وسيله را تكميل كند به عنوان مثال ، قانونگذار مي تواند اعلام كند: <BR>« در صورتي كه زن همراه با طبقه دوم يا سوم وارثان فرض مي برد، چنين فرض مي شود كه شوهر ثلث خود را به سود زن وصيت كرده است. مگر اينكه خلاف آن از وصيتنامه متوفي يا ساير اسناد به جاي مانده از او استنباط شود.» <BR>بدين ترتيب ، وصيت بر شوهر تحميل نمي شود و او مي تواند به هر وسيله كه در اختيار دارد ( وصيتنامه يا يادداشت خصوصي) اراده مخالف خود را بيان كند؛ زيرا چنين وصيتي واجب نيست ، مفرض است. از سوي ديگر ، چون پس از انتشار قانون همه آگاه بر آن فرض مي شوند، سكوت شوهر در برابر اين قرض حمل بر رضاي به وصيت مي شود؛ هم چنانكه سكوت در برابر متعارف حمل بر رضاي ضمني به پذيرش مفاد آن در قرارداد است( ماده 220 قانون مدني ) و مانند اين فرض در فقه در « شروط ضمني» و « شروط بنايي» و « رضاي تقديري » پيشينه يي روشن دارد و تعبيرهاي ديگري از اراده استنباط شده يا مفروض است . <BR>در واقع ، حكم قانون رضاي شوهر( موصي) را ،كه به حكم غلبه احساس فرض شده است تكميل مي كند و آزادي اراده او در بيان اصلاح يا رد فرض قانون، اشكال تحميل يا اجبار به وصيت را از بين مي برد. به بيان ديگر، « وصيت مفروض» ( اگر پذيرفته شود) همان نقشي را دارد كه قوانين تكميلي و عرف در قراردادها بر عهده دارند و به همين دليل هم بايد آن را جانشين اراده موصيي غافل يا فرصت نيافته شمرد اين فرض، با حكم قرآن مجيد در تعيين فرض زن نيز مخالفت ندارد، زيرا نه تغييري در آن مي دهد و نه آن را حذف مي كند؛ برعكس،تمهيد« وصيت مفروض» در راستاي حقوقي كردن تكليف يا ترغيب اخلاقي قرآن به وصيت كردن معروف به سود پدر و مادر و خويشان است. زنان را نيز راضي و دلبسته به خانواده و ترغيب به حسن معاشرت با شوهر مي سازد. <BR>« وصيت مفروض» در هر مورد كه عدالت اقتضا كند قابل استفاده است و نبايد آن را ويژه ترميم ارث زن پنداشت: به عنوان مثال، در موردي كه يكي از فرزندان خانواده پيش از پدر مرده است و اكنون فرزندان او ( نواده ها) در نتيجه اجراي قاعده « الاقرب» يمنع الابعد» از تركه پدربزرگ محروم مي مانند، فرض وصيت معادل سهمي كه به پدر آنان در صورت حايت مي رسيد، منع قائم مقامي نواده ها را در حالت وجود فرزند متوفي جبران مي كند و وسيله اجراي عدالت قرار ميگيرد. <BR>محروم ماندن زن از تملك تمام تركه شوهر <BR>در صورتي كه وارث منحصر است <BR>گفته شد كه وارثان به سبب تنها به فرض ارث مي برند و مانده تركه به آنان رد نمي شود( مواد 896 و 905 قانون مدني ) ولي اين قاعده در موردي كه شوهر وارث منحصر باشد اجرا نمي شود و تمام تركه از آن او است ؛ چنانكه در پايان ماده 905 قانون مدني و در مقام بيان استثنا بر قاعده مي خوانيم:«… ليكن ، اگر براي متوفي وارثي به غير از زوج نباشد ،زائد از فريضه به او رد مي شود.» خواندن اين استثنا ذهن را متوجه اين نكته مي سازد كه ،اگر منطق و عدالت چنين حكم مي كند كهشوهر در صورتي كه وارث منحصر است بر تمام تركه دست يابد ، چرا اين حكم در مورد زن اجرا نمي شود؟ آيا مستند اين تبعيض حكم شرع است يا استنباط گروهي از فقيهان؛ نگاه اجمالي به تاريخ فقه پاسخ مناسب را به دست مي دهد . درباره رد به سبب در فقه اماميه پنج نظر ابراز شده و هر يك مستند به اخبار متعددي است. نظر مشهور اين است كه ، در صورت انحصار وارث به همسر، مانده تركه به زوج رد مي شود. ولي زوجه تنها فرض خود را مي بردو بقيه از آن امام(ع) است. قانون مدني نيز همين نظر را پذيرفته و در ماده 905 آورده است. ولي ، دو نظر ديگر نيز به سود رد به زن ابراز شده است: 1- رد به زن بي قيد و شرط و برابري زن و شوهر، كه مستند به روايت ابي بصير از امام باقر( ع) است و طرفداري از آن به ظاهر كلام شيخ مفيد در مقنعه نسبت داده است ؛ 2- رد به زن در صورت غيبت امام،كه شيخ صدوق در من لايحضره الفقيه و شيخ طوسي در كتاب اخبار و شهود اول در لمعه و علامه حلي در تحرير و ارشاد، براي جمع بين اخبار از آن طرفداري كرده اند. <BR>بدين ترتيب، در بحثي مورد اختلاف ، اگر قانونگذار از برابري زن و شوهر ( بويژه در زمان غيبت امام(ع) مانند عصر كنوني) طرفداري كند و با فقيهان و محدثان برجسته يي همانند صدوق و شيخ و شهيد و علامه و ديگران همراه شود،به دشواري مي توان گفت كه از موازين و منابع اسلامي تخلف كرده است. در اين حالت نيز فرض وصيت براي جبران فرض زوجه قابل استفاده است : منتها ،اگر پيشنهاد آزادي قانونگذار در اين باره پذيرفته شود، ديگر نيازي به « وصيت مفروض» نيست. حرمان زن از ارث زمين و عين ابنيه و شاجار <BR>ماده 946 قانون مدني درباره تفاوت سهم ميراث زن و شوهر اعلام مي كند. <BR>« زوج از تمام اموال زوجه ارث مي برد، ليكن زوجه از اموال ذيل : 1) از اموال منقول از هر قبيل كه باشد 2) از ابنيه و اشجار.» <BR>از اين ماده چنين برمي آيد كه زن از زمين و عرصه اعيان ارث نمي بردو پيشينه آن در فقه نيز اين استنباط را تقويت مي كند. <BR>ماده 947 قانون مدني نيز، در تكميل محدوديت ارث زن، مي افزايد: <BR>« زوجه از قيمت ابنيه و اشجار ارث مي برد و نه از عين آنها و طريقه تقويم آن است كه ابنيه و اشجار با فرض استحقاق بقاء در زمين بدون اجرت تقويم مي گردد.» <BR>بدين ترتيب، نه تنها زن از زمين و بهاي آن ارث نمي برد، از تملك اعيان و درختان احداث يا غرس شده بر روي زمين نيز محروم است و معادل قيمت آنها با وارثان شريك در تركه است ؛ مانند حقي كه طلبكاران بر تركه دارند. <BR>در اجراي اين حكم استثنايي، دو نكته اهميت اساسي دارد و بايد به عنوان قاعده مورد توجه باشد: <BR>1-محروم ماندن زن از زمين چهره استثنايي دارد و بايد تفسير محدود شود. در اجراي اين قاعده ، هر جا ترديد در غير منقول بودن مالي شود( مانند حق سر قفلي و سهم شركتها) با ترديد در الحاق حقي به زمين باشد( مانند حق سر قفلي و سهم شركتها) يا ترديد در الحاق حقي به زمين باشد( مانند بوته هاي خودرو، خيار مربوط به تملك زمين، حق انتتفاع از زمين و اثر حق ارتفاق بر املاك ديگران در بهاي اعيان و اشجار و حق شفعه و امتياز اعياني) ، بايد اصل را بر وراثت نهاد. اين شيوه تفسير، كه تمايل به سوي عدالت نيز آن را تأييد مي كنند در بسياري از اختلافها اهميت دارد و بر قلمرو اصل وراثت همسران مي افزايد. <BR>2- در ارزيابي بهاي بنا و درختان زمين، بايد آن را، با فرض استحقاق بقاء در زمين بدون اجرت، تقويم كرد؛ يعني ، بايد چنين فرض شود كه بنا و درخت به رايگان بر زمين استقرار يافته است. زيرا، دو شرط: 1، استحقاق بقاء در زمين2. رايگاني اين استحقاق ، بر بهاي آن اموال و در نتيجه ارث زن مي افزايد و در راستاي اجراي اصل توارث ميان همسران است. <BR>ارزيابي بنا و درختان در زمان فوت شوهر مناط است و پس از آن ، هر تغيير كه در اين قيمت پيدا شود و هر خرابي يا نقصي كه به بار آيد، در ميزان ارث زن مؤثر نيست و او، همچون طلبكار مبلغي پول، در تغييرهاي ملك و بهاي آن نه نفعي مي بردو نه ضرري متحمل مي شود. بعضي نيز بهاي زمان دفع را مناط اعتبار مي دانند و زن را شريك وارثان مي شمارند. <BR>با وجود اين ، اگر وارثان اين بها را به زن بدهند، او مي تواند فرض خود را از عين بنا و درختان بردارد؛ به بيان ديگر ، بنا و درختان تركه و ثيقه طلب زن از بابت ميراث است. بدهكاران و صاحبان وثيقه وارثان هستند و مانند هر راهن ديگر تا پرداخت آن بدهي حق تصرف و تغيير و انتقال در عين مرهون را ندارند. طلب زن نيز حال است و مي تواند براي وصول آن اقامه دعوي كند يا هنگام تقسيم تركه از دادگاه بخواهد كه ميزان آن را تعيين و در فرض او منظور دارد. منتها، چون دين وارثان بهتركه تعلق دارد، نمي توان طلب زن را از ساير اموال وارثان استيفا كرد، مگر در موردي كه اعيان و اشجار پس از فوت تلف شده باشد؛ يعني ، زن نمي تواند از وثيقه بگذرد و همچون طلبكار عادي به ساير اموال و ارثان رجوع كند. زن مي تواند، در مقام اجراي حكم پرداخت بهاي زمين و اشجار يا ضمن دادرسي اصلي، از دادگاه تمليك اعيان و اشجار را بخواهد. همچنين ، اگر اختلافي به هم نرسد، در جريان حصر وراثت و تعيين ميراث زن، دادگاه مي تواند رضاي دو طرف را درباره تملك عين در تصديق انحصار وراثت بياورد قانون مدني به آيين تملك عين و چگونگي اين تحول اشاره يي نكرده است. و به اجمال در ماده 948 مي گويد : <BR>« هرگاه در مورد ماده قبل ورثه از اداء قيمت ابنيه و اشجار امتناع كند، زن مي تواند حق خود را از عين آنها استيفاء نمايد.» <BR>پس از تملك سهم مشاع عين بنا و زمين، وضع حقوق زن مانند شريك در ملك مشاع است و نبايد اجرتي بابت استقرار ملك خود بر زمين بپردازد. <BR>امكان تحول در قانونگذاري <BR>1-در قرآن مجيد، كه مهمترين منبع حقوق اسلامي و معيار درستي ساير منابع است ، زن نيز از تمام تركه شوهر ارث مي برد و هيچ قيد و استثنايي ندارد. در آيه 11 از سوره نساء به صراحت اعلام شده است :« فلهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم و لد ، فان كان لكم و لد فلن الثمن مما تركتم»و مفسران و پاره يي از فقيهان نيز در توضيح و بيان آيه هيچ قيد و مخصصي براي آن نگفته اند و در تقسيم تركه با وارثان ديگر نيز سهم زوجه را يا از تمام تركه شوهر آورده اند و اين شكوت و تغافل دست كم نشان مي دهد كه در دلالت قرآن بر اين كه زن از تمام اموال شوهر ارث مي برد سختي ندارند. تاريخ و حكمت نزول آيه نيز نشان مي دهد كه پيامبر در مقام بيان حكم و خطاب به كساني بوده است كه به زنان از ميراث شوهران ارث نمي داده اند و در اين مقام بعيد است كه تمام حكم و از جمله حرمان زن از زمين و اعيان بنا و درخت ، گفته نشده باشد اتفاق ساير مذاهب اسلامي بر اجراي بي قيد و شرط حكم قرآن هم شدت ظهور و صراحت حكم را تأييد مي كند. <BR>2- در اخبار معصومان نيز بعضي دلالت بر برابري زن و شوهر از جهت قلمروي ارث دارند؛ چنانكه در روايت ابن ابي يعفور و ابان و فضل بن عبدالملك ، درباره پاسخ ارث زن از زمين، امام(ع) مي فرمايد:« يرثها و ترثه من كل شيء ترك و تركت» و اسكافي( ابن جنيد) نيز بر پايه همين خبر نظر مي دهد كه زن از تمام تركه شوهر ارث مي برد و سيد مرتضي نيز براي جمع بين اخبار زن را از تملك عين زمين مخروم و از قيمت آن بهره مند مي داند. بعضي نيز احتمال داده اند كه اختصاص زمين به مردان ويژه زمينهاي فتح شده ( مفتوح العنوة)باشد كه پاداش جهاد و براي مردان است و درباره ساير زمينها، زن ارث مي برد. <BR>3- در ميان فقيهان نيز برداشتها و انديشه ها يكسان نيست و هشت نظر در گفته ها نمايان است : <BR>1)زن در تمام موارد از زمين و عين بنا و درختان ارث مي برد. <BR>2) زن از قيمت زمين و اعيان و اشجار ارث مي برد؛ <BR>3) زني كه از همان شوهر فرزند دارد از تمام تركه ارث مي برد و زني كه عقيم مانده است از زمين و عين ابنيه و اشجار محروم است . <BR>4) زن مطلقاً از زمين و عين ابنيه و اشجار ارث نمي برد؛ <BR>5) زن از عرصه خانه و مسكن محروم است است و از زمين ارث مي برد. <BR>6) زن بي فرزند از زمين ارث نمي بردو از قيمت ابنيه و عين اشجار ارث مي برد. <BR>7) شوهر نيز مانند زن از ارث زمين و عين ابنيه و اشجار محوم است : <BR>حرمان ارث زن ويژه زمينهاي فتح شده ( مفتوح العنوة ) است. <BR>دو نظر سوم و چهارم مشهورتر از ساير نظرهاست و نگاه اجمالي به شمار فقيهاني كه زن صاحب فرزند از شوهر را از تمام تركه او بهره مند مي دانند نشان مي دهد كه در تأييد مشهور فقيهان از حكم ماده 946 قانون مدني درباره مادر فرزندان متوفي به شدت ترديد است و حتي به نظر مي رسد كه مشهور بزرگان به وراثت زن بچه دار تمايل دارند. <BR>بدين ترتيب ما با وضعي رو به رو هستيم كه 1. به يقين حكم الهي و قرآني با برابري زن وشوهر و وراثت زن از تمام اموال شوهر موافق است .2. درباره احتمال تخصيص قرآن به اخبار و مفاد آن ، انديشمندان به هفت گروه و شايد بيش از آن تقسيم شده اند. 3. اجماعي بر سر راه تحول حكم حرمان به چشم نمي خورد و شهرت آن را تأييد نمي كند در اين وضع آيا پاسخ نگفتن به نداي عدالت دريغ و ظلم نيست و « مانع شرعي» بهانه سنت گرايي نشده است ؛ كدام فقيه روشن ضمير قانونگذاري را كه ،در حال گريز از قيل و قالهايي مفسران اخبار، بر بال فرشته عدالت به سوي قرآن مي رود نكوهش مي كند.» <BR></FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P><B><FONT face=Tahoma color=#000080 size=2>منابع:</FONT></B></P></TD></TR>
<TR>
<TD width="100%"><FONT face=Tahoma color=#000080 size=2><BR>تجديد چاپ مقالاتي كه به قلم صاحبان نظر نوشته مي شود، آينه گرفتن در برابر قرص ماه است. ما اين مقاله را با توصيه و رضاي استاد ، از شماره 29 مجله دانشكده حقوق نقل كرده ايم . مجله حقوقي <BR>1-در اين زمينه ر.ك. ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق ، ج1، ش 252 به بعد. <BR>2- در قرآن كريم، پس از تعيين قرض وارثان، مي خوانيم « تلك حدود الله» ( سوره نساء ايه 12) . پس قانونگذار يا مفسر چنين احكامي به دليل اطاعت از قانونيا به دليل اعتقاد مذهبي، در اين زمينه محتاطتر است. <BR>1- Fietions <BR>1- ر.ك. ماده 1059 ق.م. ناصر كاتوزيان، خانواده، ج1، ش 72 <BR>2- همان كتاب <BR>3- در شرايع محقق آمده است:« لو طلقت رجعية توارثا اذا مات احدهما في العدة ، لانها بحكم الزوجة»، جواهر الكلام، ج 39 ، ص 196 <BR>1- ر.ك. خانواده ج1، ش 272و 273 : دوره مقدماتي، خانواده ، ش 224 و 225 <BR>2- اخباري كه زراره و عبيد بن زراره از حضرت صادق (ع) نقل كرده اند، در پاسخهاي امام (ع) آمده است :« ليس للمريض ان يطلق…» و « لايجوز طلاق المريض»، يا در برابر اين پرسش كه آيا مريض مي تواند زن خود را طلاق دهد، جواب منفي داده شده است؛ به نقل از : سيد محمد جواد عاملي ، مفتاح الكرامة ، ج 8 ، ص 185، شيخ محمد حسن نجفي، جواهر الكلام ، ج32 ،ص 127 <BR>3- ر.ك. ناصر كاتوزيان، وصيت در حقوق مدني ايران ، ش 209 به بعد. <BR>1- ر.ك. جواهر الكلام ، ج 32 ، ص 154. <BR>2- ر.ك. ناصر كاتوزيان ، خنواده ، ج1 ، ش 276 <BR>1- پاره يي از محققان در فقه نيز اين نتيجه را به روشني دريافته اند، چنانكه فاضل هندي در كشف الاثام (ج2، ص 300 ) در توجيه ترددي علامه نسبت به ارث بردن شوهر و درباره جهتي كه آن را تأييد مي كند مي نويسد:« من اجتماع شروط صحة النكاح و ارتفاع الموانع و لذا كان له و طوها و انما بطل بالنسبة اليها بالاجماع و السنة…» و براي ديدن نظر مخالف كه نكاح پيش از دخول را در ارث هيچ يك از زن و شوهر مؤثر نمي داند، ر.ك. شهيد ثاني، شرح لمعه ، ج 8، ص 172:« الا في المريض، الذي تزوج في مرضه فانه لايرثها و لاترثه…» <BR>2-به همين جهت نيز در توجيه مواد 944 و 945 در مانده اند يا با پراكنده گويي به بي نظمي در نظام حقوقي ارث دامن زده اند، يا چنين پنداشته اند كه با تأييد استثنايي بودن اين احكام به مسأله پاسخ گفته ااند: اين اضططراب كم و بيش در كتابهاي فقهي نيز ديده مي شود، ولي نويسندگان حقوقي بر اين اضطراب افزوده اند. <BR>1-مانند اين مفهوم د معامله به قصد فرار از دين نيز در قانون محكوميتهاي مالي ديده مي شود . معامل در رابطه دو طرف نافذ و در برابر طلبكاران « غير قابل استفاده است. همچنين است تاريخ اسناد عادي كه در برابر اشخاص ثالث قابل استناد نيست ( ماده 1305 ق.م.) براي ديدن مفهوم « عدم قابليت استناد»و جايگاه آن در نظام قراردادي، ر.ك. ناصر كاتوزيان، قواعد عمومي قراردادها، ج2، ش466 ، و قرائت و تمرين (12) ص 287 <BR>2- در قواعد علامه حلي آمده است:« ولو ماتت هي قبل الدخول ففي توريثه منها نظر…» ( مفتاح الكرامة،ج 8 ، ص 188) وجه ترديد در اين است كه « اگر عقدنكاح درباره شوهر پيش از نزديكي بي اثر باشد، درباره زن هم بايد همين حكم را جاري ساخت. زيرا، عقد يكي است و اثر آن، هر چه باشد، درباره هر دو طرف يكسان است: در حالي كه دست يافتن به مفهوم « عدم قابليت استناد» و نسبي بودن ضمانت اجراءجلوگيري از اضرار به وارثان اين اشكال را بر طرف مي كند و وسيله فني آن «فرض بطلان نكاح» در رابطه با ارث شوهر است. <BR>1- ر.ك. نراقي ، مستند ، ج 2 ، ص 754 ، 0 در نقل چهار قول در فقه): محقق ، شرايع ، كتاب نكاح، جواهر كلام . ج 30 ،ص 193 ( كه اين گفته را تأييد و نظر مشهور ميداند ): شهيد اول و شهيد ثاني، شرح امعه،ج 5 ، ص 296- 299 <BR>2- شيخ محمد حسن نجفي، جواهر الكلام، ج 30 . ص 193 <BR>3- در تأييد نفوذ شرط و همراهي با مشهوردر فقه .ر.ك. جعفري لنگرودي ، ارث ، ج1، ش 329؛ و براي ديد نظر مخالف و تأييد عدم نفوذ شرط، ر.ك. سيد حسن امامي، ج 3 ، ص 260 و 261 ؛ مهدي شهيدي ، ارث ، ش 114 ؛ سيد حسين صفايي و اسدالله امامي، حقوق خانواده ، ج 1 ، ش 12. <BR>1- ر.ك . كاتوزيان ، خانواده ج 1، ض 20 . <BR>1- مقدس اردبيل در شرح ارشاد مي نويسد: « و اعلم ان ظاهر القرآن العزيز حصر،نصيب الزوج و الزوجة الاعي… و مقتضي ذلك عدم الرد عليهما اصلاً …» مجمع الفائده ،ج 11، ص 427. <BR>1- ر.ك. شيخ محمد حسن نجفي، جواهر الكلام، ج 39، ص 207 ، ص 207: « لاخلاف بين المسلمين في ان الزوج يرث من جميع ما تركته زوجته من ارض و بناء و غير هما.» <BR>1- در تفسير مجمع البيان( ( ج 2، ص 14 به بعد) هيچ قيد و مخدوديتي درباره ميراث زن نيامده است، به اين دليل كه از نظر ادبي در دلالت آيه ترديد نيست. <BR>1- ر.ك. فلسفه حقوق، ج 2، ش 240؛ گامي به سوي عدالت، ج 1 ، ص 2 به بعد؛ گذري بر انقلاب ايران مقدمه يي بر جمهوري اسلامي ، ص 65 به بعد. <BR>1- در فقه يكي از دلايل امكان تنفيذ معامله فضولي و كشف آن از نفوذ معامله رضاي تقديري مالك در زمان وقوع معامله است: بدين تعبير كه ، فرض مي شود مالك در زمان عقد نيز راضي به معامله بوده است، همان گونه كه اكنون نيز به آن رضا مي دهد. به بيان ديگر، رضاي كنوني مالك كاشف از رضاي تقديري او به هنگام معامله است: يعني، اين فرض را به وجود مي آورد كه ، اگر او در زمان معامله نيز آگاه و حاضر بود به آن رضايت مي داد :ر.ك. ميرزا حبيب الله رشتي، اجاره ، ص 184 و 185 . از اين نظر انتقاد هم شده است و ما نيز دلالت رضاي كنوني را به رضاي زمان عقد ضعيف مي دانيم ر.ك. قواعد عمومي قراردادها، ج2، ش353 ولي، طرح اين بحث نشان مي دهد كه رضاي مفروض يا تقديري بدعتي نيست كه تصور آن دشوار يا دور از مباني فقهي باشد. <BR>2- در كشورهاي اسلامي ، مصريان نيز در قانون ارث و وصيت و وقف و احوال شخصيه مصوب 1943 و بر مبناي مذهب ظاهري كه وصيت را واجب مي داند، از نهاد«وصيت واجب» براي بهره مند ساختن نواده يي كه به دليل مرگ پدر در زمان حيات پدر بزرگ، از ارث او محروم مانده است، استفاده كرده اند. ر.ك. ابوالحسن محمدي،«وصيت واجب در حقوق مصر» نشريه دانشكده حقوق و علوم سياسي ، ش 21 ، اسفند 1358 ، ص 116 به بعد؛ محمد ابوزهره، شرح قانون وصيت، ص 20 به بعد . <BR>1- ر.ك. سوره بقره ، آيه 180 ( كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين) ،اعم از اين كه از تركيب امر « كتب» استفاده وجوب شود يا استحباب. <BR>2- ر.ك. ص 22 <BR>1- در اين باره، ر.ك. سيد محمد جواد عاملي، مفتاح الكرامة . ج8، ص 179 ؛ شهيد ثاني ، شرح لمعه ، ج 8 ، ص 81؛ مقدس اردبيلي ،مجمع الفايدة و البرهان، ج11، ص 425 به بعد. <BR>2- سيد محمد آل بحر العلوم: بلغة الفقهيه، ج 4، ص 207. <BR>3- رجل مات و ترك امراة ، قال عليه السلام المال لها، به نقل از شرح لمعه ، ج8، ص 83، <BR>4- شرح لمعه ، ج8، ص 81. <BR>5- تحرير الاحكام، ج2 ، ص 168. <BR>6- ر.ك. مقدس اردبيلي ، مجمع الفائدة و البرهان. ج 11، ص 425 و 442. <BR>1- ر.ك. كاتوزيان، دوره مقدماتي حقوق مدني، اموال و مالكيت ، ش 58 به بعد. <BR>2- در مورد ارث خيار زن در معامله زمين ، ر.ك. كاتوزيان، قواعد عمومي قراردادها، ج5، ش 905 <BR>3- درباره اصل وراثت و حكم استثنايي حرمان، ر.ك. شهيد ثاني، شرح لمعه ، ج8 ، ص 172. <BR>1- در اين باره ، ر.ك. مصطفي عدل، شرح قانون مدني ، ش 979 <BR>1- در اين زمينه، ر.ك. حاج شيخ محمد علي اراكي ، رسالتان في الارث و نفقة الزوجه، ص 212 و214 . <BR>2- در تأييد اين نظر در فقه، ر.ك. شيخ محمد حسن نجفي، جواهر الحكلام، ج 39 ، ص 216؛ نظر و احتمال مخالف نيز داده شده است كه صاحب جواهر ضعيف مي داند. <BR>3- فاضل مقداد، كنز العرفان في فقه القرآن، ج1، ص326 ؛ شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج2، ص 16 و 17 ؛ ابوالفتوح رازي، ص 728 ، مقدس اردبيلي، زيدة البيان، ص 465 ، شيخ طوسي تفسير تبيان، مقنع و مراسم ( به نقل از جواهر الكلام، ج 39 . ص 270 از كشف الرموز). <BR>4- شيخ محمد تقي التستري، النجعة في شرح المعة، كتاب عتق تاميراث، ص 457. <BR>1- سيد مرتضي، الانتصار، ص 165. <BR>2- نقل از جواهر الكلام و او هم از دعائم الاسلام درباره اخبار ( ج 39، ص 209) <BR>3- سيد مرتضي ، همان كتاب. <BR>4- محقق، شرايع :« اذا كان للزوجة من الميت ولد، ورثت في جميع ما ترك، ولو لم يكن، لم ترث من الارض شيئاً و اعطيت حصتهامن قيمت الالات و الابنية» ، ص 835 ، همچنين ر.ك. علامه حلي، قواعد( مفتاح الكرامة، ج 9 ص 189) ، تحرير و مختلف و ارشاد و تبصره و ايضاح و لمعه و بسياري ديگر، نقل از: مفتاح الكرامه، شيخ عبدالله مامقاني، متاهج المتقين، ص 467. <BR>1- شيخ مفيد و ابن ادريس ( نقل از فاضل مقداد ، التنقيح الرائع، ج5 ، ص 190) <BR>2- ر.ك. شهيد اول، لمعه ، شرح لمعه ، ج 8، ص 173 ، فيض كاشاني ، مفاتيح الشرايع، ج 3 ، ص 328 و 329. <BR>3- مرحوم مقدس اردبيلي ( مجمع الفائده و البرهان، ج 11، ص 422 ) درباره محروم ماندن زوجه مي نويسد : › هذه مسأله مشكلة ، لانها خلاف ظاهر القرآن و عموم الاخبار الكثيرة الدالة علي ان الزوجين يرثان كل واحد من صاحبه من جميع ما ترك كساير الورثه، فالاخراج الزوجة منهما مشكل …»و لحن عبارت نشان مي دهد كه چگونه فقيه نامدار در دغدغه گريز از ستيز عدالت و سنت است و پيوستن به اكثريت را دشوار مي بيند. در صفحه 450 نيز در بيان مشكل خود مي نويسد:« و بالجملة ، اذا ثبت الحكم من المعصومين( ع) فلا استبعاد و لايحتاج الي فهم العلة و هو ظاهر، و انما الكلام في ثبوت ذلك» فاضل مقداد نيز در ترجيح نظري كه زن بچه دار را از تمام تركه شوهر صاحب حق مي داند ، مي نويسد:« والتخصيص حسن لكونه تقليلاً لمخالفة القرآ“» به نقل از التنقيح الرائع، ج 4 ، ص 192. </FONT></TD></TR></TBODY></TABLE></DIV></SPAN></FONT>]]></description>
		<dc:creator>مازندنت</dc:creator>
			<pubDate>Mon, 08 Aug 2005 13:38:28 +0000</pubDate>
		</item>
		<item>
			<title>حضانت</title>
			<link>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/105-حضانت</link>
			<guid>http://www.women-mz.ir/laghalat/124-banovan/105-حضانت</guid>
			<description><![CDATA[<!--StartFragment --><FONT size=2>&nbsp;</FONT><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT color=#ff0000><FONT color=#ff0000><FONT size=2> </FONT>
<TABLE id=AutoNumber7 style="BORDER-TOP-WIDTH: 0pt; BORDER-LEFT-WIDTH: 0pt; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0pt; BORDER-COLLAPSE: collapse; BORDER-RIGHT-WIDTH: 0pt" borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width="100%" border=1 _base_target="_self">
<TBODY _base_target="_self">
<TR _base_target="_self">
<TD style="BORDER-RIGHT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-BOTTOM: medium none" width="100%" _base_target="_self">
<P class=topic11 align=center><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>اداره كل آموزشهاي مردمي<BR>حوزه معاونت آموزش قوه قضائيه </FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT color=#003366 size=2>
<P class=topic12 align=justify>&nbsp;</P></FONT>
<P class=topic12 align=center><FONT face="Times New Roman" size=5><STRONG>حضانت</STRONG></FONT></P><FONT face=Tahoma color=#003366>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>مقدمه :<BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>يكي از مهمترين اهداف حقوق خانواده تقويت نهاد مقدس خانواده و پاسداري از قداست و حفظ و بقاي آن و نيز حمايت از مادران و فرزندان است .<BR>به موجب اصول 21 و 156 قانون اساسي قانون بايد از مادران در دوران بارداري و حضانت ، حمايت نمايد و نيز در صورت نبودن ولي شرعي قيموميت فرزندان به مادران شايسته سپرده شود.</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>مفهوم حضانت </FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>حضانت واژه عربي است كه به معناي حفظ كردن ، دركنار گرفتن ، پرورش دادن و به سينه چسباندن است در قوانين جمهوري اسلامي تعريفي از حضانت ارائه نگرديده و در قانون مدني تحت عنوان نگاهداري و تربيت اطفال به حضانت اشاره شده است و البته تعريف حضانت به عرف و رويه قضائي واگذار گرديده است .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>دادگاه صالح <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>به موجب بند 7 ماده واحده قانون اختصاص تعدادي از دادگاههاي موجود به دادگاههاي موضوع اصل 21 قانون اساسي مصوب مرداد 1376 و نيز ماده 4 لايحه اصلاح قانون تشكيل دادگاه عمومي و انقلاب مصوب 1381 و همچنين بند ب ماده 4 آئين نامه اصلاحي قانون تشكيل دادگاههاي عمومي و انقلاب مصوب بهمن 1380 حضانت و ملاقات اطفال در صلاحيت دادگاه خانواده مي باشد.</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>ترتيب رسيدگي <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>دادگاه در كليه مواردي كه مبادرت به صدور گواهي عدم امكان سازش مي نمايد بايد ترتيب اطمينان بخشي را در خصوص نگهداري و حضانت و ميزان نفقه اطفال با توجه به وضعيت مالي و اخلاقي زوجين و با در نظر گرفتن مصلحت صغار تعيين نمايد و به موجب قانون مدني نگهداري طفل تا دو سالگي و دختر تا 7 سالگي با مادر و پس از آن با پدر است و چنانچه مادر در مدت زماني كه نگهداري طفل به او سپرده شده مجنون شده و يا ازدواج نمايد حق حضانت از او سلب مي گردد.<BR>هيچ يك از ابوين حق ندارند از حضانت طفلي كه به آنها سپرده شده است خودداري نمايند و در صورت امتناع از سوي دادگاه ملزم مي شوند و چنانچه الزام مؤثر نباشد هزينه حضانت طفل در درجه اول از پدر و جد پدري و سپس از مادر اخذ خواهد شد .<BR>شرايط تغيير حضانت <BR>چنانچه در اثر عدم مواظبت و يا انحطاط اخلاقي پدر و مادري كه طفل تحت حضانت او است صحت جسمي يا تربيت اخلاقي طفل در معرض خطر باشد دادگاه مي تواند با تقاضاي بستگان ، قيم و يا رئيس حوزه قضائي ترتيب مقتضي ديگري را براي حضانت كودك اتخاذ نمايد .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>مواردي كه مي تواند از مصاديق تغيير حضانت باشد ؟<BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>1 – اعتياد زيان آور به الكل – مواد مخدر – قمار .<BR>2 – اشتهار به فساد اخلاق و فحشاء .<BR>3 – ابتلاء به بيماري رواني به تشخيص پزشكي قانوني .<BR>4 – سوء استفاده از طفل يا احيار او به ورود به مشاغل ضد اخلاقي مانند فساد ، فحشاء – تكدي گري ، قاچاق.<BR>5 – تكرار ضرب و جرح خارج از حد متعارف .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>حضانت فرزنداني كه پدرشان فوت نموده اند :<BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>حضانت فرزندان صغير يا محجوري (حجري كه متصل به زمان صغر باشد) كه پدرشان به مقام والاي شهادت رسيده يا فوت نموده باشند با مادران آنها است مگر آنكه عدم صلاحيت آنان با حكم دادگاه ثابت شده باشد.<BR>تعيين هزينه متعارف جهت حضانت با دادگاه است و ازدواج مادر نيز مانع از ادامه حضانت او نمي شود.</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>ضمانت اجراي ممانعت از اجراي حكم دادگاه <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>چنانچه به حكم دادگاه حضانت و نگهداري طفل بر عهده كسي قرار گيرد و پدر يا مادر يا هر شخص ديگري مانع از اجراي حكم شود يا از استرداد طفل خودداري نمايد ، دادگاه تا زمان اجراي حكم شخص ممتنع را بازداشت مي نمايد .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>حق ملاقات <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>در صورتي كه به علت طلاق و يا هر علت ديگري ابوين در يك منزل سكونت نداشته باشند دادگاه براي هر يك از ابوين كه طفل تحت حضانت او نيست حق ملاقات تعيين و تعيين جزئيات اين ملاقات با دادگاه خانواده مي باشد .<BR>نگهداري و تربيت اطفال<BR>پدر و مادر در حد توان بايد در تربيت كودكان خود بكوشند و در اجراي اين امر حق تنبيه كودك خود را در حد متعارف دارند .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>مواد قانوني <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>مواد 1168 الي 1179 قانون مدني <BR>قانون حق حضانت فرزندان صغير يا محجور به مادران آنها مصوب 6/5/1364 و قانون مربوط به حق حضانت مصوب 22/4/1365 .</FONT></P>
<P class=topic11 align=justify><FONT size=2>نظريات اداره حقوقي در خصوص حق حضانت <BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>سؤال : آيا پدر مي تواند حضانت فرزندانش را در قبال مادر طفل اسقاط نمايد ؟<BR>به موجب نظريه مشورتي شماره 1347 – 4/1/61 اداره حقوقي به موجب ماده 1168 قانون مدني حضانت براي ابوين هم حق است و هم تكليف .<BR>و تكليف قابل اسقاط يا مصالحه نيست چون حقوقي كه مقنن و شارع تعيين كرده جنبه امري دارد قابل اسقاط نيست .</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>سؤال : آيا پدر مي تواند از ملاقات مادر فاسد الاخلاق با فرزندش جلوگيري نمايد ؟<BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>جواب : 444/7 – 10/9/62 اداره حقوقي <BR>ماده 1174 قانون مدني حق ملاقات طفل را براي هر يك از ابوين شناخته است بنابراين حق ملاقات را <BR>نمي توان از مادر فاسد الاخلاق دريغ نمود ولكن مي توان اين ملاقات را در يك محيط مناسب و با حضور اشخاص مورد اعتماد برقرار كرد.</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>سؤال : آيا مادر به استناد حكم دادگاه دائر بر حق حضانت مي تواند براي طفل خودگذرنامه اخذ نمايد؟</FONT></P>
<P class=koodak12 align=justify><FONT size=2>جواب : 2438/7 – 29/7/59 اداره حقوقي <BR>اخذ شناسنامه براي اشخاص كمتر از 18 سال با ولي يا قيم آنان است و حكم حضانت تأثيري در قضيه ندارد.<BR>در خاتمه دو نمونه از درخواست حكم حضانت فرزند ضميمه مي باشد . </FONT></P></FONT></FONT>
<P><FONT face=Arial color=#ff0000 size=2>&nbsp;</FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366></FONT></FONT>
<P class=topic11 align=justify><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>21 – درخواست صدور حكم حضانت فرزند براي پدر <BR>&nbsp;</FONT></FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366></FONT></FONT>
<P class=koodak12 align=justify><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>خواهان :<BR>خوانده : <BR>خواسته : <BR>دلايل :<BR>رياست محترم دادگاههاي عمومي <BR>احتراماً بر آن مقام محترم نظر به اينكه اينجانب با خوانده طبق سند نكاحيه شماره …… در تاريخ ……. ازدواج نموده و داراي ……….فرزند ….. بنام (پسر/دختر) مي باشيم و از طرفي با توجه به اختلافات و عدم تفاهم به موجب دادنامه شماره ……….از يكديگر طلاق گرفتيم و جداگانه زندگي مي كنيم حال به استناد ماده 1169 قانون مدني حضانت فرزند به اينجانب تعلق دارد ولي همسرم از زمان جدائي بدون دليل از استرداد طفل به بنده امتناع مي نمايد لهذا صدور حكم مبني بر محكوميت خوانده به استرداد فرزند و صدور حكم حضانت آنان با احتساب خسارات قانون مورد استدعاست . <BR>با تشكر – امضاء خواهان <BR>&nbsp;</FONT></FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366></FONT></FONT>
<P class=topic11 align=justify><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>22 – درخواست صدور حكم حضانت فرزند براي مادر </FONT></FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366></FONT></FONT>
<P class=koodak12 align=justify><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>خواهان : خانم ………………….<BR>خوانده : آقاي ………………….<BR>خواسته : تحويل فرزند به اينجانب و صدور حكم حضانت طفل .<BR>دلايل : …………………….<BR>رياست محترم دادگاههاي عمومي<BR>احتراماً به موجب سند رسمي ازدواج شماره …………..دفتر خانه شماره ……………با آقاي ……….. خوانده دعوي ازدواج نموده و در طول مدت ……………… سال زندگي مشترك صاحب …………… فرزند بنامهاي ……………..و ……………….. (…………. ساله …………..يكساله) شده ايم اكنون كه علت (وجود اختلافات شديد و عدم تفاهم جداگانه زندگي مي كنيم با بعلت وقوع طلاق جداگانه زندگي مي كنيم) حال آنكه با توجه به ماده 1169 ق.م حضانت فرزند ذكور تا دو سالگي و فرزند اناث تا 7 سالگي با مادر است و خوانده حاضر نيست فرزندان را جهت حضانت به اينجانبه تحويل دهد . <BR>با تقديم اين دادخواست تقاضاي صدور حكم بر تحويل فرزند يا فرزندان و حضانت آنان را دارم . <BR>&nbsp;</FONT></FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366></FONT></FONT>
<P class=koodak12 align=left><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>امضاء خواهان </FONT></FONT></P><FONT face=Arial color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#003366 size=2>&nbsp;</FONT></FONT></TD></TR></TBODY></TABLE></FONT></FONT>
<P><FONT color=#ff0000><FONT color=#ff0000 size=2>&nbsp;</FONT></FONT></P><FONT color=#ff0000><FONT color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#ff0000></FONT></FONT></FONT>
<P><FONT color=#ff0000><FONT color=#ff0000><FONT face=Tahoma color=#ff0000><FONT color=#003366 size=2>........................................................................................</FONT></FONT></FONT></FONT><FONT face=Arial><FONT color=#003366></FONT></FONT></P></FONT>]]></description>
		<dc:creator>مازندنت</dc:creator>
			<pubDate>Mon, 08 Aug 2005 11:54:04 +0000</pubDate>
		</item>
	</channel>
</rss>

